دنیای پر عشق مـــا
اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق
خب امروز هم برگذار شد ... همین الان کارام تموم شد و نشستم پای ِ لب تاپم و اول جواب کامنتی پر محبتتونُ دادم و الان میخوام تعریف کنم چی شد امروز ... مامان ِ علیرضا عصر دوباره زنگ زد . گفت واسه مامان بزرگ کاری پیش اومده که 4شنبه نمیتونه بیاد ( یکی از اقوام ِ دور فوت کرده و باید بره ) . مامانش تماس گرفت بگه ممکنه مراسمُ بذاریم 3شنبه؟ البته گفته بودن که من خودم همون 4شنبه میام اما چون مادر ِ همسرم ( یعنی مامان بزرگ ِ علی ) خیلی دوس داشتن هستی رو ببینن , گفتم اگه ممکنه بذاریم واسه 3شنبه مامان منم موافقت کرده و گفته مشکلی نیست ... وقتی بهم گفت ... من : وای چه زود !!! همین فردا یعنی؟؟؟!!! مامانم گفت : اشکالی نداره. مامان بزرگشم دوس داره ببینه تورو خب . بنده خدا اینهمه به علیرضا گفته هستیُ بیار ببینم ... گفتم : آره خب در نتیجه من فردا نیستم نت دیگه پی نوشت : میخوام از این به بعد به علی بگم علیرضا ناراحتم همچین به زور بغضم ُ قورت میدم دعام کنید ... همین ! p.s: من و علی خوبیم ... همیشه عادت دارم تو کیفایی که ازشون استفاده نمیکنم یه سری چیزای سری بذارم. بسته به دورانی که اون کیف دستمه , وسایل توش هست . چند روز پیش یکی از کیفای قدیمیمُ پیدا کردم. ماله دو سال پیش ... همون روزایی که با علی تازه آشنا شده بودم این چیزا توش بود : نامه هامون یکی از لباسای بچهگی ِ علی بسته های پاستیلایی که علی برام خریده بود چندتا فال ِ حافظ با تاریخ همون روز که یادم بیاد واسه چی بوده
ادامه داره ها...



از صبح کار دارم تا عصر ... فردا شب میام تعریف میکنم همه چیزُ
آخه همه بهش میگن علیرضا . منم اسم علیرضا رو بیشتر دوس دارم ... میخوام تلاش کنم اسم خودشُ بگم ..... علیرضا 
ادامه داره ها...
| Design By : shotSkin.com |
