دنیای پر عشق مـــا

اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق

تمام اتفاقات ُ مو به مو نوشته بود اما پرشی .... منتظر

خلاصه میگم دیگه قهر


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بالاخره اشکم دراومد ... واقعأ حس میکنم زیر بار اینهمه فشار داره کمرم خم میشه ... 

هیچکس به فکر من نیست , همه میگن همش به خاطر خودته ... اما دروغ میگن!!!!

من خسته ام

نمیخوام انقد عذاب بکشم

انقد فکر کنم

انقد استرس منو از پا درمیاره

...

فردا قراره مامان علی زنگ بزنه جواب بگیره ...

به کی فک کنم؟

به مامان و بابا و خانواده علی؟ مامان بزرگش با اونهمه شوق و ذوق ؟ به غرورشون که ممکنه خدشه دار شه ؟ به احساسشون؟

به مامان و بابای خودم که مصرانه رو حرفشون وایسادن؟ به اینکه میگن باید تلاش کنه تا بهت برسه ...

به خود ِ علی ؟ که میگه هرکاری از دستم بربیاد میکنم و اینکه بابات میگه هرکاری باید بکنی غیرمنطقیه !!!!

خسته ام

حالم از همه بهم میخوره دیگه ...

از دست علی عصبانی ام

عصبانی ام که به جای اینکه باری از رو دوشم برداره , میگه عدالت داشته باش

گور بابای هرچی عدالته!!!!

من دارم داغون میشم .... این عدالته؟؟؟؟ بعد از دوسال انتظار , بازم من دارم داغون میشم . این عدالته؟؟؟؟؟

آخ خدا

سرم داره می ترکه از درد ...

 

پی نوشت » آمپر اعصابم خطِ قرمزُ رد کرده ... برم یه چیزی بخورم تا از معده درد نمردم!!!  صبونه و ناهار و شام تو یه وعده!!! اعتصاب غذا نکردمآ . ولی هیچی از گلوم پائین نمیره ... خدایا ... داری نگام میکنی؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نیم ساعت نمیشه با حمیده حرف زدم .

از ملاقات ِ بابا و علیرضا پرسید . وقتی براش تعریف کردم حقُ تمام رنگی داد به علی ...

گفت : علی کلی جای پیشرفت داره هستی . میدونی تو این اوضاع کار و گرونی 24 ساعت ام کار کنه نمیتونه به اون حدی برسه که بابات میخواد . مامانت نمیشه با بابات حرف بزنه و راضیش کنه ؟

گفتم : اون خودشم با بابا موافقه !!!! حمیده اعصابم داغونه ... علی دیشب خیلی ناراحت بود . گفت بابات میگه خدا , قرآن ... خدا تو سوره حجرات گفته کسی که به خاطر پول ازدواج نمیکنه گناه میکنه . بابات داره گناه میکنه . 

حمیده : راست میگه هستی . بابات داره سنگ ِ الکی میندازه جلو پاش. بگو به حُسناش توجه کنه ... تحصیلاتش, اخلاقش, شغل خوبش, آینده شغلیش, خانواده خوبش ... واقعأ گناه داره

دیگه بهش نگفتم علی گفت : هستی من در مورد ِ تو هیچ حق انتخابی قائل نشدم واسه خانوادم . نمیگم توام این کارُ بکن . اما عادل باش ...

....

خودم کم کلافه بودم , اینام اضافه شد ... افسوس

هرچند که روشنی ِ دلمُ هیچی نمیتونه خاموش کنه , اما ... این شمع داره سوسو میزنه

از دیشب تا حالا با علی کم حرف زدم ... کم

نمیدونم چیکار باید بکنم

مثه فیلما جلو بابام وایسم و بگم یا این یا هیچکس!

یا سکوت کنم و آب شدن ِ علیرضا رو ببینم ...

 

پی نوشت 1 . میگمآ علی , دیروز که داشتیم حرف میزدیم یادم رفت ازت بپرسم ...  چرا ناخن ِ شست دست راستت بلند بود ؟ نکنه ... نکنه بازم گیتار میزنی؟ نکنه داری آرزوهای ِ یخ بسته هستیُ آب میکنی؟  علی ... نمیدونی چقد دلم تنگ ِ ... برای خنده های بلند بلندت که دو روزه نمیشنومش ...

پی نوشت 2 . خدایا , مثه همیشه دوست دارم . مواظب ِ علیرضام باش ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب بالاخره اتفاق افتاد . نگران کننده ترین ملاقات ِ عمرم ُ میگم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

این روزها سخت گذشت

ســـــــخت ...

اتفاقاتی افتاد که باورش واقعأ برام دردآور بود . انقدر دردآور که حس میکردم قلبم فقط به نشونه اعتراض تندتر و تندتر می زنه

نمیخوام بهشون فک کنم دیگه . اصلأ دلم نمیخواد . بدتر از همه این بود که علیرضا همش بهم گفت این کارُ نکن . گفت حس خوبی ندارم . گفت ادامه ندم . کاش به حرفش گوش میدم و این فاجعه رخ نمیداد ...

کاش به حس ِ علیرضا بیشتر از عقل خودم اعتماد میکردم

کاش ...

اما این کاش کاش کردنآ به قیمت داغون کردن ده روز از زندگیم تموم شد . روزایی که میتونست شیرین و ناب و قشنگ باشه , پر شد از غم و فکر و غصه و ...

بدتر از همه حال ِ خودم بود

کلافه بودنام

عصبی بودنام

و بعد هم , فلاش بک زدن به بدترین روزها و نگران کننده ترین خاطرات و ...

انگار تمام افکار منفی دستاشونُ به هم زنجیر کرده بودن تا حلقه غمُ دورم تنگ تر کنن و نذارن حتی یه قدم اونورترُ ببینم . حتی علیرضا رو

اونکه تمام سعیش رو میکرد آرومم کنه و من بدتر میشدم . نگران تر . حساس تر . زودرنج تر ...

با مامان و بابا هرروز بحث داشتم . هر لحظه از خودم رنجوندمشون ... نمیدونم چرا فک میکردم هیشکی درکم نمیکنه . از خونه قهر کردم و رفتم خونه مامان بزرگ , اونجام نخواستم حرفای ِ مامان بزرگُ بشنوم و ... همون قصه ...

قبل از همه اینام یه نفر دیگه رو از خودم رنجوندم ...

تنها کسی که جون به در برد , علیرضا بود . اونم فقط به این دلیل که تحملم میکرد ... تحمـــــــــل !!!!

واقعأ تعجب میکنم از اینهمه صبوری ِ این پسر. اینکه یه دیوونه نامتعادلُ انقدر تحمل میکرد

خواستم برم پیش مشاور , اما نذاشت . یه روز منو برد بیرون و انقدر باهام حرف زد تا بالاخره نطقم باز شد...

وقتی شروع کردم به حرف زدن اول نمیتونستم نگاش کنم . خیره بودم به روبرو و حرف میزدم . برعکس ِ من , اون نگام میکرد . مستقیم و عمیق .

وقتی بالاخره شهامت پیدا کردم و تو صورتش نگاه کردم , وقتی چشمم افتاد به چشماش که واسه من سمبل مهربونیه تو دنیا , بغض گلومُ گرفت و فشار داد . بدون اینکه حالت چشماش عوض شه لبخند زد . دستشُ آورد جلو و محکم بغلم کرد .

بغضم ترکید

دستش رو سرم بود و آروم نوازشم میکرد

گذاشت تا دلم آروم بشه اشک بریزم

گریه ام که بند اومد و زهر ِ تلخی ِ اشکام تموم شد گفتم : علی اگه ما همدیگه رو نداشتیم چیکار میکردیم؟

دستمُ بوسید و گفت : من که می مُردم

وای خدا ...

چقد اذیتش کردم

چقد تحملم کرد

چقد بد شدم

نمیفهمم چی شد که اینجوری شدم

نمیدونم چه مرگم شده بود . چرا انقد ضعیف شدم و حساس و ... احمق!

انگار این پروسه هر چند سال یه بار تو همین روزا , آره درسته , تو همین روزا تکرار میشه و منه احمق هم هربار اسیرش ...

خسته ام

اما حرفهای علیرضا همیشه حسیُ در من زنده میکنه . حسی که اگه بخوام تو دنیای مادی مثالی براش بزنم , فقط یاد جوونه زدن ِ یه گیاه می افتم . یه نقطه سبز که نم نم بلند میشه و ... همیشه آغوش ِ علیرضا و صدای آرومش این حس رو به من میده . همون که محکم بغلم میکنه و آروم آروم برام حرف میزنه . حس میکنم صداش تنها آروم کننده من تو این دنیا شلم شوربای ِ هردمبیله ...

خدایا , منو خوب شناختیآ . میدونستی هیچکس به جز علی نمیتونست تحملم کنه ...

تو این چندروز , جای عملم به شدت درد میکرد . هنوزم آروم نشده و ناسازگاری میکنه . به علی نگفتم . نمیخوام آرامش ِ تازه رسیده اشُ خراب کنم

حس ِ آدمیُ دارم که از کابوس بیدار شده و خوشحاله که همش یه خواب بوده و ... خوشحالم که اثرش تو زندگیم نموند . خوشحالم که دارم فراموش میکنم . خوشحالم که هنوز باهمیم

این اتفاقات یه تجربه خیلی خیلی ارزشمند برام داشت . اما خب به قیمت اندکی به دست نیومد ... همیشه همینه! چیزای باارزش سخت به دست میان ...

ممنونم از همتون . نمیدونم چطوری باید محبتاتونُ جواب بدم . چطوری بگم ممنون , مرسی از مهربونی هاتون . نمیخواستم بی خبر برم , فقط خواستم به خودم فرصت بدم . باید آروم میشدم و واسه آروم شدنم چندتا کار باید انجام میشد که یکیش , قایم کردن ِ وب ِ پر غمی بود که با دیدنش دلم میگرفت ...میخواستم خوب بشم و برگردم .

دیدم که عاطفه و مانا عزیزم برام آپ گذاشتن . دیدم که مینا جونم تو وبش ازم نوشته . ایمیل و آف ِ مینا مینی ِ عزیزمم دیدم . کامنتای کبوتر جونم, افسون عزیزم , خانومی , مریم گلم , خانومی میم , کیانا جونم , جناب خنثی , زهرا عزیزم , فاطمه خانوم ِ گلم , سمیرا جون , نادیآ جونم , یاس آبی ِ خودم , نیلو جونم و خیلیای دیگه ...  (اگه کسیُ جا انداختم بگین نیشخند) اما به جای اینکه حرف بزنم , فقط بغض کردم ... به خودم قول دادم خوب بشم و برگردم و بشم همون هستی ...

ببخشید که بی خبر رفتم ... اما میدونم که لازم بود . همتونُ دوس دارم , خیلی خیلی زیاد

 

بعدأ اضافه کرد : وقتی خواستم آدرس وبمُ برگردونم دیدم یکی برداشتتش ... وقتی دیدم کی برام آدرسمُ نگه داشته و چی آپ کرده و چه کامنتایی ... واقعأ مات شدم !!! فقط میتونم بگم کم آوردم در مقابل این همه محبت . اینهمه مهربونی . واقعأ شرمنده ام کردی alone girl عزیزم . واقعأ قابل ستایش ِ محبت همتون ... مرسی . هستی ُ واقعأ شرمسار کردین ...

برای مژگان ِ عزیزم : مژی جون کامنتت سهوی پاک شد عزیزم . یه وقت فک نکنی عمدی در کار بوده گلم

 

راستی ,

روز زن رو به همه بانوهای ِ عزیزم تبریک میگم . همینطور همه مادرهای ِ مهربون

 

دل نوشت »» انقده دلم برای این آیکونـــآ  تنگ شده بود ... نیشخندلبخندخندهقهقههماچقلببغل

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دیشب , نه همین امروز صبح ! ساعت 4 تصمیم گرفتم بخوابم . خسته بودم اما انقد فکرم درگیر بود که حوصله خوابیدنم نداشتم . دیروز روز خوبی بود .بعدازظهر با مامان و بابا و امیر رفتیم بیرون و بعد از ملاقات خانوم دکتر , رفتیم بام . پس از یه کوهنوردی ِ نیم ساعته , تو ارتفاعی نه چندان زیاد پرچممونُ کوبیدیم زمین و ولو شدم  نیشخند ( از نشونه های ِ بارز ِ ورزشکاران ِ بی ریا !!! )

فک میکنم تمام خستگی های یک هفته اخیرم در حین نوشیدن همون یه فنجون چای که نوشیدنی محبوبم هست , در شد ...نه به خاطر چای , بخاطر افکاری که تو اون لحظه داشتم .

نشسته بودم رو شنلم ( خیلی ام با سلیقه ام!!! زبان) و خیره به منظره خونه هایی که نمیدونستم کیآ دارن توش زندگی میکنن و چه غم و شادی هایی دارن ... به خانواده ام نگاه کردم که حسابی شارژ بودن و میگفتن و میخندیدن و ...

هزار بار شنیدیم : تو نسبت به کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی ...

من مسئولیتمُ نسبت به علیرضا تمام و کمال انجام دادم . حتی گاهی بیشتر از حد ِ نیاز ... اما نسبت به دل خودم چی؟ مسئول بودم؟

دل ِ بیچاره تنهای ِ من ...

اگه علیرضا نبود چی به سرت می اومد؟ هستی که اصلأ مواظبت نیست ...

مثه همه وقتایی که میخوام عوض بشم , نفس عمیقی کشیدم و خواستم که آروم بگیرم . زندگی کوتاهه , کوتاه تر از اون که بشه بهش گفت صبر کن ! من هنوز به آروزهام نرسیدم . من هنوز لذت زندگیُ نفهمیدم . من هنوز زندگی نکردم ...

زندگی ...

واقعأ چند نفر از اونایی که تو منظره روبروی ِ من , تو اون خونه های جور واجور و رنگ و وارنگ هستن , دارن زندگی میکنن ؟

زندگی , نه عادت !!! نه تکرار ِ مکررات ...

چرا من نباید از زندگی ایی که دارم لذت ببرم . زندگی ایی که توش خیلی چیزا هست ... خانواده خوب , عشق ِ قابل اعتماد , دوستایی که برام عزیزن , سلامتی , رفاه ... چه مرگمه پس؟

چرا میذارم غم های ته دلم باد کنه و راه گلومُ ببنده. چرا اجازه میدم دلگیری های کوچیک خوشی های بزرگمُ خراب کنه؟ البته , زندگی برای من همیشه هموار نبوده . همیشه کنار تمام خوشی هام یه غم گذاشته . اما علیرضا میگه این رسم دنیاست ... اینکه خدا هیچوقت خوشحالی ِ مطلق نمیده . همیشه خبر خوب و بد کنار هم میاد . همیشه خوشی و ناخوشی باهمن

به هر حال ... من میخوام زندگی کنم . طوری که 30 سال دیگه نگم وااااای تموم شد و رفت و نتونستم ازش لذت ببرم .

حالا که اخلاقم بهتر شده  بگم . بابا و علیرضا صحبت کردن و قرار گذاشتن واسه جمعه هفته آینده . من حس خوبی به مکالمه شون داشتم ( استراق سمع نیشخند ) امیدوارم نتیجه خوبی برامون داشته باشه.

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

کنار پنجره اتاق مادربزرگ ایستاده ام . خیره به حیاطی که یادآور کودک ترین خاطرات زندگی ام است . سرم را تکیه داده ام به شیشه و فکر میکنم ... به همه چیز

امروز نیمه بهار است . 15 اردیبهشت ...یادآور خاص ترین خاطره زندگی من و علیرضا .

کتابی که دستم است نگاه میکنم . ورقش میزنم و با هر ورقی که پیش چشمم میخورد , گذشته باز میگردد ... دوسال پیش , تا بامدادان روز 15 اردیبهشت , علیرغم اینکه باید میرفتم دانشگاه تا صبح بیدار ماندم و تمامش کردم. نمیدانم چه حسی بود که میگفت آخر من و این کتاب یکی میشود ... و شد !!!

نیمه بهار , دیگر برای من بویی خاص دارد . بوی اولین باری که مرد زندگی ام در آغوشم گرفت و خواست که منتظرش بمانم ... و من پذیرفتم . ساده بودم و بچه , نمیدانستم انتظار دردی است که هرکس را توان تحملش نیست . و بعد از آن هزاران درد دیگر سرریز میشود و تو غلت میخوری بین احساس خوشبختی و بدبختی ...

ولی آخر ,

دوستش دارم . بیشتر از دوسال ِ پیش . اما پیمانه انتظارم , به اندازه احساسم بزرگ نشده ... کمتر از قبل جا دارد و کودک ِ زبان نفهم ِ دلم حسابی بی تابی میکند . گاهی شک میکنم این دلتنگی ها نشانه عشق باشد . شاید علامت افسردگی ایی است که این روزها دچارش شده ام و او , هرکاری میکند که آرام بگیرم اما ...

شک دارم به خودم ...

موج منفی خفه ام میکند . برای اینکه بیرون بریزمش پنجره را باز میکنم. بلکه هوای ِ پاک حیاط ِ باران خورده مادربزرگ آرامم کند ... و موفق میشود . طبیعت همیشه برایم روح نواز بوده و هست . آرامشی که خدا برایم در طبیعت پنهان کرده را خوب پیدا کردم . خدایا کاش نشانه های دیگر را هم خوب میفهمیدم ... کاش همانقدر زیرک بودم که تو میخواستی ... کاش

فکر میکنم امسال هم نیمه بهار ِ خوبی داشتم ... حداقل خاص بود . اولین مکالمه پدرم و علیرضا اتفاق افتاد و قرارها گذاشته شد برای یک هفته بعد ...

انتظار

دو روزی میشود تصمیم گرفته ام ... میخواهم پیش مشاور یا روانشناس بروم . حس خوبی نسبت به خودم ندارم . این اشک ها , غصه ها , فکر ها ... عذابم میدهند .  فکر میکنم اینها تاوان ِ غم هایی ست که به دلم تحمیل کردم و الان , روحم دارد اعتراض میکند . اما هرچه میکنم نمیتوانم آرام و راضی نگه اش دارم  ...

دیروز ملاقات ِ کوتاهی با علیرضا داشتم . از آن وقت هایی بود که خیلی به هم نیاز داشتیم ... بعد از برگشت , تا نیمه شب حرف میزدیم و الان که به حرفهایمان فکر میکنم , راضی ام . چیزهایی که مدت ها در دلم مانده بود را گفتم و او شنید و حرف زد و آرامم کرد ...

حس میکنم دلم میخواهد بروم سفر . اما سفری که هیچکس همراهم نباشد ... علیرضا را نمیدانم . اما مطمئنم دلم کس دیگری را نمیخواهد ...

 

p.s: من خسته ام . میدانم نوشته هایم دلگیر و مملو از غم است . اما نیاز دارم غم هایم را بیرون بریزم . به یقین اگر برای غم هایم هم دارویی داشتم از جنس مسکنی که درد پا و سرم را آرام کرد , دریغ نمیکردم ...

p.s.2: نمیدانم یادش می آید یا نه ... همین دوسال پیش را میگویم , که عاشقانه در آغوشم گرفت و من بر مزار آرزوهای کوچکم اشک ریختم ... یعنی یادش می آید ... نمیدانم !!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تاحالا شده دلتون انقدر از کسی بگیره که حس کنین یه مشت خیلی بزرگ دلتونُ گرفته و محکم داره فشارش میده ... بعد یه حس بدی ته گلوتون پیش میاد ...

دلم شکست ...

ممنونم ازت !!!!

 

+ مخاطب خاص ... ( نه! علی نه !!! )

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

گاهی اوقات واقعأ فکر میکنم خدا از انتظار خوشش میاد ... این کلمه تو تمام بخش های ِ زندگی ما هست . شده عضو اصلی و اساسی ِ تمام مراحل ِ زندگی !!

و بعد از اون یه کلمه دیگه به موجودیت می رسه ... صبر !

میگم خدایا , به دل نگیریآ . اما بعضی وقتا دیگه خسته میشم از این تناوب ... اینکه چیزیُ بخوام و انتظار بکشم و صبر کنم و نتیجه حادث بشه و بعد , دوباره از نو ! چیز دیگه ای پیش بیاد و منتظر بشم و صبر کنم و ...

ولی خودمونیم , من دنیاتُ با همه سختی هاش دوست دارم . نه به خاطر خودش , به خاطر عزیزانی که کنارم قرار دادی که تو راه پر پیچ و خم زندگی همراهم باشن لبخند میدونم که تو با دستای اونا نوازشم میکنی , با چشمای اونا نگاه پر مهرتُ بهم میدی , با زبان اونها دلداریم میدی و آرومم میکنی ... همه اینا رو میدونم .

میخواستم ازت تشکر کنم که فراموشم نکردی / نمیکنی ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

حس خوبی ندارم

امروز دوتا چیزُ از دست دادم ...

از دنیای مجازی بدم میاد

افسون کار خوبی کردی ... شاید منم همین کارُ بکنم

مانا حق داشتی , دنیا قشنگ نیست ... دنیای مجازی از اون بدتر !!!

 

دل نوشت :

روز سختی داشتم , واقعأ سخت . آنقدر که بار خستگی اش هنوز در چشم های سرخ ام موج میزند

دلگیرم

بیشتر از خودم , و بعد از زندگی . شاید هم از والدینم که یادم ندادند زندگی فقط روی خوب ندارد ... 

تشنج , بخش حذف شده زندگی من بود که چندی است یاد رفیق ِ بی معرفت خود کرده و میخواهد به جبران تمام این روزهایی که نبوده , عذابم دهد 

اینکه حساس و زودرنج شده ام را اشک هایم هم فهمیده اند . از اینکه بی اختیار سرازیر میشوند معلوم است ... اینها هم سر ناسازگاری دارند ...

نمیخواهم بشوم هستی ِ 88 ...

خدایا , کاش اهلی کردن را به انسانها نمی آموختی 

نمیدانم در آسمانت هم اهلی شدن انقدر عذاب دارد؟ یا فقط زمینی ها از عواقب ِ اهلی شدن های ِ بدون مقدمه بهره میبرند ...

 

+ من و علیرضا خوبیم . بعد از سختترین روز زندگیمون , هنوز کنار همیم ...

++ دلم برات تنگ شده ... کاش بودی ... کاش !!!

+++سرزنش ام نکنید . پیلیز

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()


آخرين مطالب
» مادر شوهر + مادر شوهر ِ مادر شوهر !!!!
» جنون
» کلافه ...
» ملاقات پدر و علیرضا
» سایه سیاه ِ این روزهای ِ هستی ...
» یک فنجان چای
» نیمه بهار ِ 91
» دلم ...
» انتظار
» جدایی

Design By : RoozGozar.com