دنیای پر عشق مـــا

اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق

عسل ِ عزیزم ازم خواسته از مکالمات ِ خودم و علی بعد از مراسم بنویسم ...


ادامه داره ها...
| چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | hasti دوستام میگن... () |

خب امروز هم برگذار شد ... همین الان کارام تموم شد و نشستم پای ِ لب تاپم و اول جواب کامنتی پر محبتتونُ دادم و الان میخوام تعریف کنم چی شد امروز ...


ادامه داره ها...
| سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

مامان ِ علیرضا عصر دوباره زنگ زد . گفت واسه مامان بزرگ کاری پیش اومده که 4شنبه نمیتونه بیاد ( یکی از اقوام ِ دور فوت کرده و باید بره ) . مامانش تماس گرفت بگه ممکنه مراسمُ بذاریم 3شنبه؟ البته گفته بودن که من خودم همون 4شنبه میام اما چون مادر ِ همسرم ( یعنی مامان بزرگ ِ علی ) خیلی دوس داشتن هستی رو ببینن , گفتم اگه ممکنه بذاریم واسه 3شنبه

مامان منم موافقت کرده و گفته مشکلی نیست ...

وقتی بهم گفت ... من : تعجبتعجب

وای چه زود !!! همین فردا یعنی؟؟؟!!!

مامانم گفت : اشکالی نداره. مامان بزرگشم دوس داره ببینه تورو خب . بنده خدا اینهمه به علیرضا گفته هستیُ بیار ببینم ...

گفتم : آره خب خجالت

در نتیجه من فردا نیستم نت دیگه نیشخند از صبح کار دارم تا عصر ... فردا شب میام تعریف میکنم همه چیزُ

 

پی نوشت : میخوام از این به بعد به علی بگم علیرضا نیشخند آخه همه بهش میگن علیرضا . منم اسم علیرضا رو بیشتر دوس دارم ... میخوام تلاش کنم اسم خودشُ بگم .....  علیرضا زبان

| دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

ببخشید بچه ها دیروز اصلأ خونه نبودم ... الان میگم دیروز چی شد و امروز ...


ادامه داره ها...
| دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

فقط دوستام ...

خبر خبر خبر


ادامه داره ها...
| شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

اینم ادامه وقایع ...

...


ادامه داره ها...
| جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

ناراحتم

همچین به زور بغضم ُ قورت میدم

دعام کنید ... همین !

 

p.s: من و علی خوبیم ...

| پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | hasti دوستام میگن... () |

همیشه عادت دارم تو کیفایی که ازشون استفاده نمیکنم یه سری چیزای سری بذارم. بسته به دورانی که اون کیف دستمه , وسایل توش هست . چند روز پیش یکی از کیفای قدیمیمُ پیدا کردم. ماله دو سال پیش ... همون روزایی که با علی تازه آشنا شده بودم

این چیزا توش بود :

نامه هامون

یکی از لباسای بچهگی ِ علی

بسته های پاستیلایی که علی برام خریده بود

چندتا فال ِ حافظ با تاریخ همون روز که یادم بیاد واسه چی بوده


ادامه داره ها...
| چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | hasti دوستام میگن... () |

Design By : shotSkin.com