دنیـــآی ِ مــــَــن

اینجا دنیـآی ِ منه... دنیـآیی که توش خبری از بـدی نیست... این دنیـآ رو خـودم ساختم و خـودم مواظبـشم... نمیذارم پـآی ِ بـدی بهش بـآز بشه

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم     

 تو رابه خاطر عطر نان گرم  ، برای برفی  که آب میشود  دوست میدارم    

 تو را برای دوست داشتن دوست میدارم  

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم   

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت    

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست میدارم

 برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

 تو را برای دوست داشتن دوست میدارم   ...

تو را  به خاطر دود لاله های وحشی ، به  خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را  به جای همه کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو را  برای  لبخند تلخ خاطره ها ، پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را  به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهیم دید دوست میدارم

اندازه قطرات باران، اندازه  ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را  به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را به جای همه کسانیکه نمی شناخته ام  ... دوست میدارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست میدارم

تو را به جای همه کسانیکه دوست نمیدارم ... دوست میدارم

 

پ.ن.1:  پر از نکتـــــــه برای شستن چشم و تعویض ِ دید

پ.ن.2: امیر امروز مدال طلا گرفت. الان شنیدم و اشک ریختم

 


خب معلومه دیگه, ادامه سی و یکُ میخوام بگم....


بقيـه اش اينجـآست

مشاهده یادداشت خصوصی


مشاهده یادداشت خصوصی


اون ترم آخرین ترم تحصیلی ِ من بود... هم خوشحال بودم هم ناراحت.

تمام واحدای درسیمونُ مثل هم برداشتیم که هم باهم درس بخونیم هم بیشتر باهم باشیم.

امیرحسین هم بهتر بود. علی میگفت مامان باباش خیلی نگرانن. حقم داشتن...


بقيـه اش اينجـآست

به گذشته برمیگردیم...


بقيـه اش اينجـآست

دیشب یه درس ِ بزرگ گرفتم

درسی که میشه گفت مخالف عقیده ام بود و باورش برام سخت...

من همیشه فک میکردم خوبی میتونه مثه معجزه همه بدی ها رو پاک کنه...

اما دیشب به این نتیجه رسیدم که خوبی کردن به آدم ِ بد , مثه اینه که تو یه لیوان آب پاک و تمیز یه قطره جوهر بریزی...

کلأ ماهیتش از بین میره و میشه یه چیزی که فقط فاضلاب لایقشه...

دوس داشتم شما دوستای خوبمم تو تجربه جدیدم شریک کنم.

هرچند که انگار واسه ما شده عادت که حتمأ خودمون تجربه کنیم و بفهمیم... حکایت اونی که تا خودش سرش به سنگ نخوره, نمیفهمه...

 

خوبی کردن به آدم ِ بد , بدی کردن به خودته...

 

خدایا ممنونم از درس ِ امروزت...

اما کاش از اولش جنس آدما رو با یه معیار روشن تر بهمون نشون میدادی...

کاش از قیافه هر چیز و هرکس معلوم میشد چه ماهیتی دارن... اما نه , رسم این دنیاست که اول مزه کنی و بعد بفهمی شیرینی ِ عسله یا تلخی ِ زهر ...

و این میان چه بهایی باید بپردازی ؟؟؟

یاد قصه مامان بزرگ افتاد. قصه ای که توش دهقان ِ پیر ماری رو از بند نجات میداد و مار بعد آزادیش میخواست اونو نیش بزنه... مار میگفت سزای نیکی بدی ِ...

دهقان آخر داستان فهمید که مار فک میکنه سزای نیکی بدی ِ و بهتره هیچوقت به یه مار خوبی نکنه...

چقد مار صفت داریم تو این دوره زمونه... نه؟ لبخند  حتی وقتی بهشون خوبی هم بکنی تا نیشت نزنن آروم نمیگیرن...


پی نوشت»»» عسل جونم یه موقع به خودت نگیری هاااا ... این که میگم دیشب, قبل از صحبتم با تو بود  لبخند


 


وای امروز کلی اتفاق افتاد... خنده

پستم حسابی طولانی شد... امیدوارم خسته کننده نباشه مژه


بقيـه اش اينجـآست

اینم از حال و احوال ِ این دو سه روز...


بقيـه اش اينجـآست

من هروقت حس درس خوندن بهم دست میده،5 دقیقه دراز می کشم برطرف میشه



از اول ابتدایی تا آخرین روز دبیرستان ، همه معلمها و ناظم ها:
" کلاس شما بدترین کلاسیه که تا حالا داشتم



انواع عقیده در تولید :
امریکایی : هم خوب کار کنه هم با دوام باشه
انگلیسی : جنسش خوب باشی و مشتری راضی باشه
ایرانی : تا وقتی مشتری میخره سالم باشه بعد که خرید مهم نیست
چینی : فقط ایرانی بخره ... !!!!



سه تا بهترین خوابیدن های دنیا:
1. خوابیدن رو پای مامان وقتی کلی خسته ای
2. خوابیدن رو شونه ی عشقت وقتی کلی تنهایی
3. خوابیدن با چشمای باز وقتی استاد داره درس میده



ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ"ﻣﺴﻮﺍﮎ"ﺿﺮﺭ
ﺩﺍﺭﻩ،ﺍﻻﻥ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩﻧﺪﺍﺷﺖ ... !!!
همه دور هم جمع میشدیم یواشکی مسواک میزدیم...

 

 

اولین سوال دخترا در شروع ترم:
استاد منابع امتحانی چیا هست؟
پسرا از استاد در شروع ترم:
استاد نه ونیمُ ده می‌دین؟؟



ما ایرانی ها اولین کسانی هستیم که کشف کردیم باطری قلمی با ضربه شارژ میشه
مثال:زمانی که باتری کنترل دستگاهی ضعیف میشه و کار نمیکنه تق و تق میزنیم روش تا مجبور بشه کار کنه!!!

 


یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی...همه ی وسایلتو که می ریزی بیرون تازه میفهمی چه اشتباهی کردی

 

منم مثه شما خواننده این متن بودم... پس نیاین باز کامنت نصیحت و انتقاد و اینا بذارین... این یک متن طنزه که من ننوشتم!!!! نیشخند

 

|٢٠ دی ۱۳٩٠| ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ|hasti حرفـآي ِ دوسـتآم ()

بیکاری روزانه نویسی میاره فک کنم.... متفکر

اینم دنیای این روزای من... لبخند

...


بقيـه اش اينجـآست

کوتاه از بدترین اتفاق زندگی ِ من و علی...

نمیدونم چرا همیشه بیشترین غم ها, کمترین فریاد سهمشون میشه...

فریاد بی صدای ِ من تو سکوت...

اون روز

بزرگترین غم رو دلم بود...

دلی که بین عشق و جدایی سرگردون بود...


بقيـه اش اينجـآست

امشب یه کامنت جالب داشتم...

دوست عزیزم مانا تو وبلاگش برام یه پست گذاشته بود... ببینین

منم میخوام براش یه آپ بذارم...

برای مانای عزیزم و همه در کویر ِ بی عشقی ماندگان...


بقيـه اش اينجـآست
|۱٧ دی ۱۳٩٠| ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ|hasti حرفـآي ِ دوسـتآم ()

پیش علی بودم الان لبخند

اومد دنبالم یه کم رفتیم گشتیم و حرف زدیم و ... آرومتر شدم مژه

همین که نشستم تو ماشین بغلــــــــــــــــــم کرد بغل

چشامُ بستم و نفــــــــس کشیدم...

همچین بوی عشقم مستم کرد که دلم میخواست همونجوری بمونم...

علی همونجوری که سفت بغلم کرده بود سرمُ بوسید...

صداش اومد: عشق منی تو نفسم...

...

 


بقيـه اش اينجـآست

بار خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری هم بر تن نداشته باشم

اما نباشد

هرگز نباشد!

که در قلبم عشق وجود نداشته باشد

هرگز نباشد...

 

سلام سلام لبخند شما امروز با یه عدد هستی ِ رو به بهبود مواجه این از خود راضی

چی شده؟ سوال

هیچی بوخودا نیشخند فقط تصمیم گرفتم.... و شاید همین باعث شدتلنگرهایی بهم بخوره که یه کم تکون بخورم و از این رخوت و بی حالی در بیام. گاهی دیدن فیلم رشد و نمو یه گیاه همچین به آدم روح ِ زندگی می بخشه که دوس داره به همه دنیا لبخند بزنه...

دیشب صمیمی ترین دوستم بعد از 10 روز بی خبری که بی سابقه ام بود, بهم زنگ زد. حرف زدن های طولانی ِ ما هیچوقت خالی از لطف نیست...

وقتی باهاش حرف میزدم به این فک میکردم که اون به اندازه یه زن ِ سی و چند ساله زجر کشیده....

 


بقيـه اش اينجـآست

امروزم مثه دیشبم...

شاید یه کم بهتر!

خوشم نمیاد نق نق کنم و ناشکری... نه خدا دوس داره نه علی!

اما

حس خوبی ندارم نسبت به خودم...

دقیقأ همون حسی رو دارم که 2 سال پیش داشتم....

همون روز که تو مطب بابا نشسته بودم و فک میکردم واقعأ این منم؟؟؟!!!

چشمامُ بستم و خودمُ تجسم کردم...

یه دختر با چشمای مشکی ِ مغرور , نگاهی تیز و قلبی... آروم اما  پرتشویش!!!  به مردمی که می اومدن و می رفتن نگاه میکردم که هرکدوم قصه خودشونُ داشتن و بابا بعضی هاشونُ بهم معرفی میکرد... به این فک میکردم دنیا چقد بزرگه و من , تو دنیای کوچیکی که خودم واسه خودم ساختم حبسم... دنیام ار اتاقم کوچیکتر شده بود.... ذره ذره همه ی خوشی هامُ بریدم.... گردش, خنده, موسیقی, ورزش... همه چی!!!

اصن این من نیستم که...

یه دختر ِ بی حال که یادش رفته واقعأ چی بوده و چی میخواسته از این دنیا و ...

داره  نفس میکشه اما زندگی نمیکنه...

روزام شب میشدن و شبام روز بدون اینکه حتی واسه یه لحظه از خودم راضی باشم

بدون اینکه حتی یه بار به خودم بگم: همینه! این اون زندگی ایِ که میخواستی

تو لایقش بودی و اون لایق تو...

دیگه یادم رفته بود صبحایی که بیدار میشدم

وقتی چشمامُ باز میکردم لبخند میزدم و به خدا سلام میکردم

تو آینه به خودم نگاه میکردم

میگفتم: سلام هستی لبخند روبه راهیا...

صبونه میخوردم... با مامان چونه میزدم که چرا دوتا تخم مرغ برام درست کرده؟ اونم کتمان میکرد! خیال میکرد همش میزنه من نمیفهمم دوتاست....

از در میرفتم بیرون... با دعایی که عاشقونشم شروع میکردم

تا به دم در برسم دعاهامُ خونده بودم

درُ که باز میکردم و هوای صبح میخورد بهم مست میشدم

فک میکردم امروز دنیا چی واسم تدارک دیده؟

....


بقيـه اش اينجـآست

مشاهده یادداشت خصوصی

|۱۳ دی ۱۳٩٠| ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ|hasti حرفـآي ِ دوسـتآم ()

مشاهده یادداشت خصوصی

|۱۳ دی ۱۳٩٠| ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ|hasti حرفـآي ِ دوسـتآم ()

مشاهده یادداشت خصوصی


امشب رفتم وب باران عزیزم, یه پست گذاشته بود... نامه چارلی به دخترش.

از دو سه تا جمله اش خیلی خوشم اومد. بارانم خوشش اومده بود و اونا رو برجسته و رنگی گذاشته بود لبخند دلم خواست تو وبم بذارمشون. اگه خواستین کل نامه رو بخونین تو وب باران هست...

(باران جونم قانون کپی رایتُ رعایت کردم؟ مژه)

اینم بخش هایی که من دوست داشتم:

 

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .

 

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

 به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

|۱٢ دی ۱۳٩٠| ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ|hasti حرفـآي ِ دوسـتآم ()

همه چیز را میتوان حاشا کرد جز عطر او که دوستش داری


دور باش اما نزدیک... من از نزدیک بودن های دور میترسم.

 

یه کم بعد نوشت: اولی رو هرکی عاشق شده باشه خوب میفهمه... به نظر من دوتا چیز عجیب آدمُ می برن به گذشته و خاطرات... موزیک و عطر...آهنگایی که تو دوران های خوب و بد زندگی باهامون هم نوا میشنُ اگه چند سال بعد اتفاقی هم بشنویم, بر میگردیم به اون روزا... به گذشته...

دومی به نظرم ترسناکه.... نزدیک بودن ِ دور...

 


مشاهده یادداشت خصوصی


مشاهده یادداشت خصوصی


این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد

 

 
 

Interview with god

گفتگو با خدا
 
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 
 
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 
 
God smiled
خدا لبخند زد
 
My time is eternity
وقت من ابدی است 
 
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
Go answered …
خدا پاسخ داد …
 
That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 
 
They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  
 
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
 
And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 
 
By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 
 
They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود 
 
Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 
 
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 
 
And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 
 
God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 
 
And then I asked …
بعد پرسیدم …
 
As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 
 
To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 
 
What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد 
 
learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 
 
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 
 
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 
 
And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 
 
To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  
 
To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  
 
But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 
 
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 
 
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  
 
They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 
 
And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هستم 
 
Always

همیشه

 

من دوس داشتم این متنُ... شما چطور؟ لبخند


دو سه روزه عجیب خوشحالم لبخند

هرجا میرم و یه نغمه عاشقونه می شنوم ذوق میکنم...

دیشب تا صبح بیدار بودم و وب مریم عزیزمُ خوندم که زندگیش خیلی شبیه گذشته منه...

همون اتفاقا و حرفا که بین من و علیرضا بود رو اونجا خوندم...

یاد خودمون افتادم. یاد اون روزایی که سخت گذشت...

روزایی که پر از اشک گذشت...

دیشب وب مریمُ می خوندم چندبار بغض کردم و نزدیک بود گریه ام بگیره ناراحت

فقط آخرش هی گفتم خدایا شکرت...

همون موقع ها علی هم اس داد. انقد احساساتی شده بودم که وقتی اس داد بی مقدمه گفتم: علی خدا رو شکر که تورو دارم...

مثه همیشه گفت: قربون تو برم من. منم همیشه خدا رو شکر می کنم که تورو بهم داده

گوش شیطون کر , روزای آرومی رو می گذرونیم. شایدم بعد از سالها تنهایی و مدت ها غم هر دو حقمونه که خوب زندگی کنیم...

اینُ گفتم که بگم همه بالاخره یه روز طعم آرامش و خوشی رو می چشند, البته اگر به قوانین خدا احترام گذاشته باشن... این اعتقاد من بوده و هست

...

امروز یه وب جدیدُ می خوندم که سرگذشت یه آدمی بود که خیلی اشتباه کرده بود تو زندگیش... تا امروز نوشته هاش بدون رمز بود. امشب که رفتم وبش دیدم آه و ناله اش به راهه....

انگار یکی رفته بود و حسابی بهش توهین کرده بود... اون بنده خدام مطالبشُ رمزی کرده بود و یه دنیا گله... گفته بود به خانواده اش هم توهین کردن!!!

نمی دونم چرا دنیا اینجوری شده...

همه فقط بلدن ایراد بگیرن و توهین کنن و دل بشکن! یکی ام که به هر دلیلی از زندگیش میگه اینجوری...

بترسین از شکستن دل... خدا نمی گذره... چرا انقد راحت دل می شکنید و قضاوت می کنید و ...

تو دنیای وبلاگ نویسی هرکی دلیلی واسه نوشتن داره که واسه خودش با ارزشه , یه کم به دنیای همدیگه احترام بذاریم بد نیست...

وب پیچ و مهره ام اولین بار بود که رفتم...

اونام همین مشکلُ داشتن ناراحت

بهشون گفتم: هوای عاشقی پاک تر از اونه که با نفسی آلوده بشه که بویی از عشق نبرده....

...

امشب یه مقاله برای علی آماده کردم. خدا کنه زودتر این ترم تموم شه و من یه نفس راحتی بکشم... خیلی ناراحتم که هم درس می خونه هم کار میکنه. خودش شکایتی نداره ها, من اذیت میشم. فک میکنم خیلی خسته میشه.

...

دیگه دیگه...

میخوام زودتر خاطرات گذشته رو آپ کنم و برسم به الان که بتونم روزانه بنویسم.

این روزا حسابی تو استراحتم مژه بعد از 16-17 سال متوالی درس خوندن یه نفس راحتی می کشم... هرچند که بیکاری اذیتم میکنه. علی بهم گفته حالا که وقتم آزاده راجع به مسائلی که تو دنیای کار به دردمون می خوره تحقیق کنم لبخند  فکر خوبی بود و منم ازش استقبال کردم. دو روزه استارت زدم, روز مطلب دانلود میکنم و شب همه رو میخونم و چکیده اش رو می نویسم.

علی هم که خدا عمرش بده کپسول انرژی مثبته بغل  حسابی تشویقم میکنه

...

برم دیگه. ادامه خاطراتُ آپ میکنم تو همین روزا که برسم به حال...

بهترین آرزو ها رو واستون دارم دوستای خوبم. امیدوارم زندگیتون پر از یاد خدا و عطر عشق باشه لبخند

بعدا نوشت:

شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می‌شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ


مشاهده یادداشت خصوصی


مشاهده یادداشت خصوصی


سلام سلام لبخند

خوبین دوستای خوبم؟ خوش میگذره؟ شب یلدا خوب بود؟ با زمستون چیکار میکنین؟

زمستون!

بچه که بودیم, حتی همین الان, با شنیدن این کلمه اولین چیزی که تو ذهنمون می اومد یه عالمه برف بود و آدم برفی و بازی های بچگی....

شال گردن, دستکش, بخار نفس هامون...

کدومش الان هست؟؟؟؟؟

لابد میگین چه هولی بابا! تازه اول دی ِ

کلی وقت هست تا ننه سرما خودی نشون بده.

حرف من چیز دیگه ایه....

نمیدونم چرا جدیدأ همه چی از حال و هوای قدیم دور شده

یادش بخیر...

سالهای قبل همه چی یه رنگ و بوی دیگه داشت...

دیگه محرم ها مثل قدیم نیستن...

ماه رمضونا...

شب یلدا....

حالا ام که... زمستون!

انگار هیچی دیگه عطر و بوی قدیمُ نداره....

 

پی نوشت:در جهت ایجاد حس زمستانی, قالب جدید گذاشتیم بلکه کمی حس زمستان بدهد به وبمان...نیشخند


گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
 
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند
Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
 
خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

miss-A