دنیای پر عشق مـــا

اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق

احتمالأ این آخرین باری ِ که تو سال 90 میام اینجا

به خونه ی عشق ِ خودم

اولین خونه من مژه

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سال 90

دلم میخواد باهات حرف بزنم

بگم دوست دارم که شیرین ترین لحظه های ِ عمرم رو با تو تجربه کردم

بگم ممنون که ظلمی که برادرت , سال 89 بهم کردُ , تکرار نکردی

همش میترسیدم

دلشوره داشتم

اما نیفتاد اون اتفاقی که ...

شکر


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز خیلی عادی و آروم گذشت

مملو از فراز و نشیب های سبک ...

مثه دست اندازهای ِ ملایم ِ خیابونای ِ داغون ِ مملک-تمون !!! که در واقع فقط به ظاهر ملایمن و در باطن , ماشین ِ بدبختُ می پوکونن !!!!!!


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نمیدونم اسمشُ چی بذارم

تضاد ِ عقل و احساس

مخالفت ِ میل با اعتقاد

سرکشی ِ عصیانگرانه ...


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام دوستای ِ گلم . از دیروز تاحالا نتونستم بیام نت. اصن خونه نبودم ...

الان میگم کجا بودم لبخند


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز 4-5 بار نوشتم و , آپ نکردم

نمیدونم چرا هیچ کدوم از نوشته ها راضیم نکرد

هر کدوم هم موضوعش با دیگری فرق داشت ... اما نمیدونم چرا نخواستم ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

علی زنگ زد به گوشیم و میخواست یه اتفاق طولانیُ که اون روز براش افتاده بود تعریف کنه . اما مگه میشنیدم چی میگه؟؟؟؟  انقد صداش قطع و وصل میشه که هیچی نمیفهمیدم!!! منتظر

گفتم : علی میخوای زنگ بزنم خونتون؟ همش صدات قطع میشه

علی : آره عزیزم

گوشی رو قط کردم و رفتم تلُ آوردم و زنگ زدم

دیدم اشغاله خنثی

فک کردم خب شاید مامان داشته با تل میحرفیده

دو ثانیه بعدش علی زنگ زد به گوشیم

آویــــــــــزون!!!

میگم : چرا لب و لوچه ات انقد آویزنه؟ مگه نگفتی زنگ بزنم؟ زدمآ , اشغال بود ولی

علی : ضایع شدم هستی گریه

من : د ِ تعجب  چرا؟ چی شد مگه؟

علی : تل زنگ خورد من فک کردم تویی دیگه , بدون اینکه شماره رو نگاه کنم تندی گوشیُ برداشتم و با لوس ترین صدایِ ممکن گفتم : شــــــــــــــلام !!! زبان

گفتم : خب؟

گفت : بابام بـــــــــــــــــــــــود گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

خنده ام گرفت

داشتم میترکیدم

آخه علی و باباش خیلی با احترام باهم حرف میزنن و اصن از این جلف بازیا تو خونشون معنی نداره خنده

حالا من خنده ام گرفته و نمیتونم جلو خودمُ بگیرم ... اونم هیستریک میخنده  خندهگریه 

میگه : تازه یه چیزی ام بم گفت ناراحت

خنده امُ قطع کردم . گفتم : چی؟ سوال

گفت : بابا گفت فک کردم اشتباه گرفتم . میگم این دختره کیه آخه ....

وااااااااااااای

این یعنی ته ِ فحش واسه علی خندهقهقهه

دیگه مرده بودم از خنده

اونم میخندید. ولی بد ضایع شده بود عزیزدلم ...

راستی

دیگه هیچی واسم تعریف نکرد از اون روز خنثی نطقش کور شد بچه

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

ادامه امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

روز زن ؟ ... دختر ؟ ... هیچی بابا !!!


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی

پناه ببری

ضعیف باشی

دست خودت نیست

زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

همۀ دیوانگی های عالم را بلدی ...

 

پی نوشت : از وب ِ معراج و فاطمه عزیزم که این روزا هوای ِ عشقشون طوفانی شده ... به امید ِ اینکه به روزای ِ خوب و عاشقونه گذشتشون برگردن ...

راستی , این نوشته خیلی منو یاد خودم انداخت ...

 پی نوشت 2 : روز جهانی زن مبارک قلب

بی ربط نوشت : جدیدأ از یه کلمه خوشم اومده ...  بــانـو خجالت

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تکیه دادم به ماشین و نمیدانم چرا اخم کرده ام , خورشید آنچنان پر زور نیست که چشمم را بیازارد ...

باد رشته های شال ِ سه گوشه ام رو پریشان میکند

به گوشه و کنار نگاهی می اندازم

محل زندگی ِ کودکی ِ من ...

جایی که هنوز هم ضمیر ناخودآگاهم در رویا , مرا به آنجا می برد ...

به جوی ِ آب ِ کنار پایم نگاه میکنم ... جوی هایی که بارها پاهای ِ کوچکم در آنها فرو رفته

نگاهم می افتد به درختان قطور و کهن سالی که همه شهرک را پوشانده اند ...

آه عمیقی میکشم و سر برمیگردانم

به ویلاهای بزرگ نگاه میکنم که همیشه برایم جالب بوده بینشان به جای ِ دیوار شمشاد و پیچک است و هیچ دیواری بین خانه ها نیست ...


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دیشب تا خود ِ صبح بیدار بودم ... خواب به چشمم نمی اومد

فک میکردم . به همه چی ...

اینکه چقد حساس شدم و دارم همه خوشی هامُ ندیده میگیرم و با کوچکترین چیزی گاردم میاد بالا 

روشنایی ِ صبح که به چشمم خورد فک کردم : امروز یه روز ِ دیگه است ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امشب هم از اون شب هاست ها ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب این پست خیلی سلیقه ایه . نمیخواستم آپش کنم , اما پشیمون شدم . واسه همین تاریخش ماله دو سه روز پیش ِ . ( مانا میدونه ماله کی ِ ... چشمک )

فک میکنم گفتن ِ همین جمله کافی باشه : احترام یه جاده دو طرفه است ...

هرچند که برای ابراز ِ نظر نیازی به فشار آوردن به کلمات نیست ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

از دیروز تا حالا دارم یه آپ ِ طولانی در مورد ِ ازدواج و خصوصأ خواستگاری مینوسم و بالاخره تموم شد ... اما

نمیدونم چرا نخواستم آپ کنمش . فک میکنم خیلی خودخواهی ِ که بخوام بگم دیدگاه من اینه و اونه و بخوام ثابت کنم دیدگاه من بهتره ...

راستش حال و حوصله برداشت های اشتباه و بحث های تکراریُ نداشتم . خونه من همیشه آرومتر از این حرفا بوده لبخند

از خودم و علی بگم , از این روزا ...


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

. . . .


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

چه کوتاه است لحظاتی که کنارت هستم

از آن وقت هایی که دلم میخواهد تمام ِ دنیا در همان یک لحظه ای که نگاهت به نگاهم گره میخورد , بایستد ...

از آن وقت هایی که چشمانم حریص میشوند و دوست دارند تک تک ِ اجزاء صورتت را سیر ببلعند ...

چهره ی مغرور ِ مردانه ات را ... که به روبرو خیره است و تا نگاهت میکنم , صورتت میخندد ...

دلم میخواهد همان لحظه در آغوش بگیرمت و عطر تنت را با ذره ذره وجودم نفس بکشم و فکر کنم زندگی همین است

چقدر این لحظات کوتاه است 

ثانیه های ِ لعنتی ِ بی رحم ...

وقتی کنارت هستم بی رحمانه می دوند و وقتی از تو دورم , حرکت کردن از یادشان میرود

میدانی

گاه فکر میکنم پیر ِ لحظات ِ انتظارت میشوم تا زمانی که ببینمت و دوباره , جوان شوم ...

با ذوق آماده ی دیدار شوم و تمام ِ زیبایی هایم را بیارایم و باز هم ... انتظار بکشم تا همان چند ساعت ِ طلایی برسد و ... به سرعت ِ باد بگذرند و ...

باز هم تنهایی و انتظار ...

اکنون

میدانم مدتی از این لحظه های ِ طلایی خبری نخواهد بود . . .

 

پی نوشت : 

آخرین باری که دیدمت 24 بهمن بود ... و الان ...

نمیدانم تا چند روز دیگر باید دل ِ تنگ ِ کوچکم را سرگرم کنم تا هوای عاشقی نکند و بهانه نگیرد و دیوانه ام نکند ... چقدر تلخ شده ام و چقدر سرد ... دستان ِ گرمت را کم دارم مرد ِ من ...  

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

قبل از اینکه بگم دیشب چی شد لازم میدونم ازتون تشکر کنم. از دوستای خوبم که محبتشونُ با اینکه کنارم نبودن حس کردم ... مرسی از همتون. از عسل ِ عزیزم که دیشب کلی برام وقت گذاشت ... امیدوارم روزی بتونم جبران کنم عزیزای ِ دلم بغل

و حالا ادامه ماجرا ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بهترم ... خیلی بهتر از دیشب که به پهنای صورت اشک ریختم تا خوابم برد ...

تنهایی هم بد دردیه ها ... دوسالی بود که یادم رفته بود چقد سخته شونه ای واسه گریه هات نداشته باشی و دستی که موهاتُ نوازش کنه تا آروم بگیری ...

هستی این بار , بدون ِ صدای آرامش بخش ِ علی و گرمای نگاهش آروم شد ... بدون ِ شونه های مردونه اش و دستای مهربونش که وقت ِ گریه منو تو خودش قفل میکنه ... بدون ِ عطر تنش و صدای تپش قلبش که غمای دنیا رو از دلم میپرونه ...

تو تنهایی ِ خودم , خودم با خودم , آروم گرفتم ... خدایا , توام بودی لبخند فک نکن چون ندیدمت یادم رفت که بودی , حست کردم ...

مامان هم باهام حرف زد . خیلی آروم شدم وقتی هرچی تو دلم بود ریختم بیرون ... گاهی اوقات بالا آوردن ِ افکاری که روحتُ میخورن بدجوری سبک کننده است ...

حالا سبکتر شدم

نمیدونم چی بشه ... اما میدونم خدا کمکم میکنه ... هرچی که بشه ...

علی میگه اگه خدا رو قبول داری , به تصمیماش اعتراض نکن

خداروشکر امشب تا مَردَم برسه خونه , من خوبه خوبم مژه

مامان میگه تو خیلی زیادی حساسی . هنوز اتفاقی نیفتاده که . انقد عجول نباش. صبر بزرگترین خصلت ِ یه زن تو زندگیه ...

و اینچنین بود که یه مادر , دخترشُ آروم کرد و بهش امید داد .

 

پی نوشت :

عشق من در سفر ِ عشق خطر باید کرد / سینه را بر سر ِ مقصود سپر باید کرد

از شب و ظلمت و از ظلم نباید ترسید / تا به خورشید فقط, ذکر ِ سحر باید کرد


شعری که دوسال پیش علی برام خوند ...

 

پی نوشت 2 : ممنونم از دل های مهربونی که محبتشونُ بی دریغ نثارم کردن ...

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب ... دنیاست دیگه ... نه؟


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام دوستای گل و ماه و عسیسم مژه باورم نمیشه فقط یه روز و نصفی اینجا نبودم و انقد دلم براتون تنگ شده بود . تو نبودم نذاشتین چراغ خونه ام خاموش بمونه ... مرســــــــی بغل

خب من اومدم و اول کامنتامُ تائید کردم و بعدش اومدم به همتون سر زدم ( خدا کنه کسی جا نمونده باشه خجالت )

جالبه برام اکثرأ حال و هوای شما هام مثه خودمه ... هرچند که دلیل بی حوصلگی هامون متفاوته ... 

این روزا یه جور کلافگی ِ عجیبی هست. نمیدونم چقد به موج ِ مثبت و منفی اعتقاد دارین , اما من دیشب و پریشب همچین سنگین حسش میکردم ... خنثی

بگذریم

میدونین؟

 


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

عسل ِ عزیزم ازم خواسته از مکالمات ِ خودم و علی بعد از مراسم بنویسم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب امروز هم برگذار شد ... همین الان کارام تموم شد و نشستم پای ِ لب تاپم و اول جواب کامنتی پر محبتتونُ دادم و الان میخوام تعریف کنم چی شد امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مامان ِ علیرضا عصر دوباره زنگ زد . گفت واسه مامان بزرگ کاری پیش اومده که 4شنبه نمیتونه بیاد ( یکی از اقوام ِ دور فوت کرده و باید بره ) . مامانش تماس گرفت بگه ممکنه مراسمُ بذاریم 3شنبه؟ البته گفته بودن که من خودم همون 4شنبه میام اما چون مادر ِ همسرم ( یعنی مامان بزرگ ِ علی ) خیلی دوس داشتن هستی رو ببینن , گفتم اگه ممکنه بذاریم واسه 3شنبه

مامان منم موافقت کرده و گفته مشکلی نیست ...

وقتی بهم گفت ... من : تعجبتعجب

وای چه زود !!! همین فردا یعنی؟؟؟!!!

مامانم گفت : اشکالی نداره. مامان بزرگشم دوس داره ببینه تورو خب . بنده خدا اینهمه به علیرضا گفته هستیُ بیار ببینم ...

گفتم : آره خب خجالت

در نتیجه من فردا نیستم نت دیگه نیشخند از صبح کار دارم تا عصر ... فردا شب میام تعریف میکنم همه چیزُ

 

پی نوشت : میخوام از این به بعد به علی بگم علیرضا نیشخند آخه همه بهش میگن علیرضا . منم اسم علیرضا رو بیشتر دوس دارم ... میخوام تلاش کنم اسم خودشُ بگم .....  علیرضا زبان

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

ببخشید بچه ها دیروز اصلأ خونه نبودم ... الان میگم دیروز چی شد و امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()


آخرين مطالب
» مادر شوهر + مادر شوهر ِ مادر شوهر !!!!
» جنون
» کلافه ...
» ملاقات پدر و علیرضا
» سایه سیاه ِ این روزهای ِ هستی ...
» یک فنجان چای
» نیمه بهار ِ 91
» دلم ...
» انتظار
» جدایی

Design By : RoozGozar.com