دنیای پر عشق مـــا
اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق
عسل ِ عزیزم ازم خواسته از مکالمات ِ خودم و علی بعد از مراسم بنویسم ...
بعد از اینکه مامان و مامان بزرگ علی رفتن , حرفای ِ ما شروع شد ...
مامانم میگفت : خوب بودن. من فک نمیکردم مامان بزرگش انقد خوب باشه . . . مامانش هم خیلی خوب بود. فقط مامان بزرگش انقد صحبت کرد که من اصن نتونستم حرف بزنم . تا صبر میکردم حرفشون تموم شه و من بگم حرفمُ , یادم میرفت 
گفتم : بیخیال مامان. جلسه اول ما کمتر حرف میزدیم بهتر بود. معمولأ خانواده پسر باید صحبت کنن و خودشونُ معرفی کنن
مامان : آره , درست میگی. راستی , مامان بزرگش گفت علی خونه داره که
گفتم : من نمیدونم والا !!! 
یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم و به گوشیم نگاه کردم دیدم از علی خبری نیست. از صبح دو کلمه ام با هم حرف نزده بودیم. بهش زنگ زدم , جواب داد و گفت تازه داره میاد خونه
علی : مامانم اینا رفتن؟
هستی : آره . یه یک ساعتی میشه
علی : خب؟ چه خبرا ؟
هستی : خبر خاصی نیست. صحبتای عادی و خانواده ها از خودشون گفتن ... مامان بزرگت از خانوادهتون گفت ...
علی : اوه اوه . لابد یه ساعت میگفت دکتر اینجور , تیم_سار اونجور , سیا اونجور و ... 
گفتم : آره
مامان بزرگت خیلی خوش صحبته ماشاءالله
علی : خب ؟ دیگه ؟
گفتم : علی اصن ما رو یادشون رفته بود
همش از خودشون و گذشته میگفتن ... فقط مامان بزرگ گفت علی اولین نوه منه. همه چیزم تا زنده ام ماله اونه , بعدشم ماله اون و بقیه ... ( دور از جونشون البته !!! ) بعد گفت : علیرضا رو که میشناسین . کار داره , خونه داره , ماشینم داره . ماهم همه جوره ساپورتش میکنیم
علی خندید
یه کم دیگه تعریف کردم براش. گفتم مامانت گفته من فقط از عروسم احترام میخوام. بابا بزرگ گفته بوده عروس ِ منو بیارین زود. مامان بزرگ گفته من همه عروسامُ خودم انتخاب کردم و از این حرفا دیگه ...
علی گوش میداد و گاهی ام چیزی میگفت ... آخر طاقت نیاورد و گفت :
من که خونه ندارم اینا گفتن خونه ام داره
خندیدم
گفتم : من چه میدونم! مامان بزرگ صحبت میکردن و کسی ام وسط حرفشون نپرید سوالی بپرسه ...
علی سکوت کرد
نمیدونم چه حسی داشت , اما دیگه حرفی نزد در این مورد ...
دیگه یه کم تعریف کردم و علی ام گفت : خوبه یه کم با مامانم صمیمی بشی. باهاش برو باشگاه
من تو دلم : 
گفتم : حالا عجله ای نیست, دیگه همه چی داره رسمی میشه . این کارا مال وقتی ِ که هنوز خواستگاری نیومده بودین 
علی : خب هرجور خودت صلاح میدونی 
دیگه خدافظی کردیم و بعدش یادم افتاد بهش اس دادم : علی یه وقت به مامان نگی من بهت زنگ زدم و تعریف کردم. زشته
گفت : چشم 
دیگه تا علی بیاد خونه کلی با مامانم حرف زدم. مامان مشکلی نداشت اما بابا ... نمیدونستم ...
علی رسید خونه و اس داد که من رسیدم. گفتم زودی میای پیشم ببینم مامان چی گفته 
گفت: مامان گفته همه چی خوب بوده
گفتم : علی کامل بگو دیگه !!! من دلم میخواد بدونم همه چی ُ , اونم دقیق
گفت : به خدا همین. مامان زیاد توضیح نمیده. فقط از مامانت زیاد تعریف کرد , میگه کلی معلومه مهربونه
دیدم نه ! smsi نمیشه !!
زنگ زدم و این جوری بدتر بود 
چون معلوم بود شرایط نداره یه کلمه ام حرف بزنه !! منم زود قطع کردم و دیگه ام سوال نپرسیدم 
گفتم : علی امروز یه عالمه فرش ها رو دیدم 
علی : قربون تو دخمل ِ سر به زیرم برم من 

گفتم : علی , عزیزجون از من خوشش اومده؟
علی : مگه میشه بدش بیاد ؟؟؟؟
من : چه میدونم ... 
دیگه حرف خاصی نزدیم
. . . .
شب بابا اومد . مامان همه چیزُ براش تعریف کرد ...
اما بابا هیچ حرف خاصی نزد. نمیدونم چه فکری میکنه و نظرش چیه ... ظاهرش هیچیُ نشون نمیده ...
خیلی دیشب حالم بد بود . از اینکه نمیدونستم بابا چه نظری داره ... دلشوره داشت خفه ام میکرد
دیشب مامان به امیرم گفت. تا دیشب نمیدونست ...
امیرم خیلی رفت تو فکر . نمیدونم اون چه حالی داشت دیگه ... مامان میگفت چون اولین باره واسه تو خواستگار رسمی ای اومده که ما هم تا حدودی موافقیم شوکه شده ...
اومد بهم رک و راست گفت : عجله نکن. واسه تو موقعیت زیاده ...
گفتم : موقعیت یعنی فقط پول دیگه؟
گفت : نه کلأ. میگم یعنی عجله نکن
داشت حالم بهم میخورد از استرس های کوچیک و بزرگ ...
آخر شب امیر اومد بهم گفت : به فکر ِ بابا اعتماد کن. من که اگه بابا بگه خوبه قبولش دارم
دیگه هیچی نگفتم
حس میکنم همه باهم یواشکی دارن پچ پچ میکنن و تا من میرسم حرفشونُ قطع میکنن ...
دیشب یه کمم گریه کردم . احتیاج داشتم بهش ... کمی سبکم کرد , اما از نگرانی هام کم نکرد ...
واسه اولین بار تو عمرم دلم خواست خانواده ام فقیر بودن ...
هرچند که خانواده علی ام سطحشون تقریبأ مثه ماست , اما بریز بپاشای ِ ما رو نمیکنن.
دلم شور میزنه واسه این چیزا
واسه همه چی نگرانم
اما نمیتونم به علی بگم
نمیدونم کارم درسته یا نه
باید بهش بگم یا نه ...
اما همه چی تو دلم چپونده شده و داره خفه ام میکنه ...
وانمود میکنم خوبم , اما درونم غوغاییه !!!
پی نوشت : دوستای خوبم , اگه کم میام دیدنتون به دل نگیرین... خیلی درگیرم. درعین ِ بیکاری خیلی سرم شلوغه ... شلوغ از فکر و نگرانی ... ساعت ها رو تختم دراز میکشم و به سقف خیره میشم و ....
برای ِ خدا : خدایا , دوسال پیش بود , یادته ؟ اومدم گفتم یه پسر اومده تو زندگیم. نمیدونم خوبه یا نه . من خیلی خنگم ... هوامُ داشته باش. کمکم کن و اگه به صلاحم هست اونُ برام نگه دار , وگرنه ببرش و ازم دورش کن ...
تو برام علیرضا رو نگه داشتی ... با همه وجود , با تار و پود ِ وجودم , یقین دارم تو خواستی که من و علی باهم بمونیم. حالا الان موقعشه ... کمکمون کن . بازم من همه چیُ میسپرم به تو
میدونی چه حسی دارم؟ تو تمام لحظاتی که با علی بودم ... اون وقتا که دستم تو دستش بود و کنارش بودم , همیشه و همیشه میدونستم اگه بابام نمیدونه , در عوض از تو اجازه گرفتم.
حالا الانم , انگار تمام امیدم به خودته ... دلم میخواد بیای و ازم حمایت کنی . من کسیُ ندارم بیاد به بابام بگه علی پسر خوبیه , تو بیا. خب؟
اشکام نمیذارن مانیتورُ ببینم , امیدم به خودته . که اگه این امید نبود نمیدونستم به چی باید دل خوش میکردم ...
دوست دارم پناه دلتنگی های من . . .
| Design By : RoozGozar.com |
