﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دنیای پر عشق مـــا</title>
    <description>اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم...                                                              نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه...  فقط عشــــــــق</description>
    <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>hasti</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 10:34:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مادر شوهر + مادر شوهر ِ مادر شوهر !!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;تمام اتفاقات ُ مو به مو نوشته بود اما پرشی .... &lt;img title="منتظر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/45.gif" alt="منتظر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه میگم دیگه &lt;img title="قهر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/33.gif" alt="قهر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تماس ِ تلفنی :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بزرگ اول صحبت کرد . گفت : تا اونجا که من مطلع ام علیرضا و پدر هستی جون ملاقات کردن باهم . میخواستم بدونم نظر همسرتون چی بوده ؟ ما که دختر شما رو پسندیدیم , میخوام بدونم شما علیرضای ما رو پسندیدین یا نه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : ممنون مادر , شما لطف دارین . پدر هستی علیرضا جان رو دیده و راضی بود از صحبتاشون . خداروشکر مشکل خاصی نبوده . فقط بابای هستی میگه الان زوده برای ازدواج ِ هستی . نظرش این بود که بذاریم درسِ علی آقا تموم بشه که بهتر بتونن به آینده فکر کنن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بزرگ : نه مادر جون . من انقد شاگرد داشتم که در حین درس ازدواج کردن و موفق هم بودن . درس که مشکلی نیست . چیزی ام از درس ِ علیرضا نمونده . من میخواستم یه جلسه رسمی بذاریم و خانواده ها کامل باهم آشنا بشن . فقط میخوام بدونم شما رسم و رسوم ِ خاصی دارین ؟ اگه رسم خاصی دارین بگین که ما انجام بدیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : نه مادر . ما رسم خاصی نداریم . همون رسومات عادی که همه جا انجام میشه کافیه . فقط ما خونه ای که قولنامه کردیم هنوز کاراش تموم نشده و تیرماه تحویل میدن . ان شاء الله بعد از اسباب کشی در خدمتتون هستیم و تا اون موقع ام علیرضا جان درسش تموم شده و میتونه به کار و برنامه آینده اش بیشتر فکر کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بزرگ : آخه ما عجله داریم دخترم . میخوام اگه میشه زودتر یه مراسم ِ خواستگاری بذاریم . از کجا معلوم , شاید من نبودم تا دوماه دیگه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : خدا نکنه مادر. این حرفا چیه؟ ان شاء الله سالهای سال سایه تون رو سر ما و این بچه ها باشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بزرگ : خب تو خونه مادرتون بذارین , یا اصن خونه ما . مگه ما و شما داریم . قصد کنار هم بودن و آشنا شدنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : اگه اجازه بدین تا بعد از اثاث کشی ِ ما این جلسه عقب بیفته که تا اون موقع ام علیرضا جان هم درسش تموم بشه . هم اگه برنامه ای برای آینده اش داره آماده کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بزرگ : من به قول ِ معروف دوزاریُ گرفتم . اصلأ نگران نباشین . علیرضا خونه داره , خونه اش تو کوچه ماست . الانم مستاجر توشه و تا آخر شهریور تخلیه میشه . کار هم که داره و ما هم تا زنده ایم ساپورتش میکنیم... اجازه بدین عروسم میخواد باهاتون صحبت کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان ِ علیرضا (بعد از سلام و احوالپرسی و دلم تنگ شده و اینا ... )&amp;nbsp; : ... جون اصلأ نگران نباشین . خونه علیرضا آماده است . کارش هم که شما میدونین مهندس عمرانه . اما مطمئن باشین ما اینطوری نیستیم که پسرمونُ بذاریم به امان ِ خدا و بگیم خودت میدونی . پدرش , عموهاش کلی براش برنامه دارن . پدرش فقط منتظره درس علیرضا تموم بشه و ببرتش پیش خودش , عموش هم همینطور . برای کار آزاد از الان منتظر ِ علیرضاست . اینجوری نیست که فک کنین همون حقوقی که الان میگیره باید باهاش زندگی کنن و ما حواسمون بهشون نیست . فقط چون خیلی بین علیرضا و پدرش حرمت هست , زیاد پیش نمیاد باهم بشینن صحبت کنن و برنامه هاشونُ برای هم بگن . اما شما مطمئن باشین ماهم میخوایم شرایط ِ علی بهتر باشه و اینطور هم میشه. حالا اگه شما چیز خاصی مد نظرتون هست بگین که ما فراهم کنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : خب خداروشکر . نه , ما چیز خاصی مد نظرمون نیست . همین که شما به فکر هستین و پدرشون هم میخوان که ایشون پیشرفت کاری داشته باشن برای ما کافیه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان ِ علی : فقط ... جون , ما میخوایم جواب ِ مثبتُ از شما بگیریم . شما میدونین که ما تا حالا برای علیرضا خواستگاری نرفتیم . پدرش خیلی حساسه و دوست داشت که حتمأ خانواده ها هم همدیگه رو ببینن , حالا که شما میگین باشه برای بعد از تیرماه , ما مشکلی نداریم . اما میخوام اگه ممکنه بگین که جوابتون مثبته یا نه , خدای نکرده اینجوری نباشه که بعد از دو ماه ما بیایم و جوابتون منفی باشه . برای شخصیت هیچ کدوم از خانواده ها خوب نیست&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان : من تا اونجا که جواب به خودم مربوط میشه مخالفتی ندارم . اما از جانب پدر ِ هستی نمیتونم جواب بدم . اجازه بدین اون جواب بمونه برای جلسه رسمی که هر دو طرف باشن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان علی : بله. دقیقأ همینطوره . منم از جانب پدر علیرضا نمیتونم نظر بدم . پس قرار بمونه برای همون موقع&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظرم مکالمه خوبی بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدون اینکه مامان مستقیم خواسته های بابا رو بگه , اونا خودشون متوجه شدن و جواب دادن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علی ام که شب اومد گفت مامانم گفته که ایشالا بعد از اثاث کشی صحبت میکنیم و تا اون موقع درس توام تموم شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگفته بود که چیآ گفتن دیگه . حتمأ سیاست ِ خودشُ داره اونم &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداروشکر فعلأ همه چی آرومه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;پی نوشت &amp;raquo;&amp;raquo; حق ِ انتخاب ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/285</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9454959/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9454959</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 10:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جنون</title>
      <description>&lt;p&gt;بالاخره اشکم دراومد ... واقعأ حس میکنم زیر بار اینهمه فشار داره کمرم خم میشه ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچکس به فکر من نیست , همه میگن همش به خاطر خودته ... اما دروغ میگن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خسته ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیخوام انقد عذاب بکشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انقد فکر کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انقد استرس منو از پا درمیاره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا قراره مامان علی زنگ بزنه جواب بگیره ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به کی فک کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مامان و بابا و خانواده علی؟ مامان بزرگش با اونهمه شوق و ذوق ؟ به غرورشون که ممکنه خدشه دار شه ؟ به احساسشون؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مامان و بابای خودم که مصرانه رو حرفشون وایسادن؟ به اینکه میگن باید تلاش کنه تا بهت برسه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خود ِ علی ؟ که میگه هرکاری از دستم بربیاد میکنم و اینکه بابات میگه هرکاری باید بکنی غیرمنطقیه !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسته ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالم از همه بهم میخوره دیگه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دست علی عصبانی ام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصبانی ام که به جای اینکه باری از رو دوشم برداره , میگه عدالت داشته باش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گور بابای هرچی عدالته!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دارم داغون میشم .... این عدالته؟؟؟؟ بعد از دوسال انتظار , بازم من دارم داغون میشم . این عدالته؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخ خدا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرم داره می ترکه از درد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پی نوشت &amp;raquo; آمپر اعصابم خطِ قرمزُ رد کرده ... برم یه چیزی بخورم تا از معده درد نمردم!!!&amp;nbsp; صبونه و ناهار و شام تو یه وعده!!! اعتصاب غذا نکردمآ . ولی هیچی از گلوم پائین نمیره ... خدایا ... داری نگام میکنی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/284</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9445992/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9445992</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 19:40:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کلافه ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نیم ساعت نمیشه با حمیده حرف زدم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از ملاقات ِ بابا و علیرضا پرسید . وقتی براش تعریف کردم حقُ تمام رنگی داد به علی ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفت : علی کلی جای پیشرفت داره هستی . میدونی تو این اوضاع کار و گرونی 24 ساعت ام کار کنه نمیتونه به اون حدی برسه که بابات میخواد . مامانت نمیشه با بابات حرف بزنه و راضیش کنه ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتم : اون خودشم با بابا موافقه !!!! حمیده اعصابم داغونه ... علی دیشب خیلی ناراحت بود . گفت بابات میگه خدا , قرآن ... خدا تو سوره حجرات گفته کسی که به خاطر پول ازدواج نمیکنه گناه میکنه . بابات داره گناه میکنه .&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حمیده : راست میگه هستی . بابات داره سنگ ِ الکی میندازه جلو پاش. بگو به حُسناش توجه کنه ... تحصیلاتش, اخلاقش, شغل خوبش, آینده شغلیش, خانواده خوبش ... واقعأ گناه داره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیگه بهش نگفتم علی گفت : هستی من در مورد ِ تو هیچ حق انتخابی قائل نشدم واسه خانوادم . نمیگم توام این کارُ بکن . اما عادل باش ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خودم کم کلافه بودم , اینام اضافه شد ... &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هرچند که روشنی ِ دلمُ هیچی نمیتونه خاموش کنه , اما ... این شمع داره سوسو میزنه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از دیشب تا حالا با علی کم حرف زدم ... کم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نمیدونم چیکار باید بکنم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مثه فیلما جلو بابام وایسم و بگم یا این یا هیچکس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا سکوت کنم و آب شدن ِ علیرضا رو ببینم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;پی نوشت 1 . &lt;span style="color: #333333; font-size: small;"&gt;میگمآ علی , دیروز که داشتیم حرف میزدیم یادم رفت ازت بپرسم ...&amp;nbsp; چرا ناخن ِ شست دست راستت بلند بود ؟ نکنه ... نکنه بازم گیتار میزنی؟ نکنه داری آرزوهای ِ یخ بسته هستیُ آب میکنی؟&amp;nbsp; علی ... نمیدونی چقد دلم تنگ ِ ... برای خنده های بلند بلندت که دو روزه نمیشنومش ... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #d87093;"&gt;پی نوشت 2 . &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small;"&gt;خدایا , مثه همیشه دوست دارم . مواظب ِ علیرضام باش ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/282</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9434502/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9434502</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 20:46:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ملاقات پدر و علیرضا</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خب بالاخره اتفاق افتاد . نگران کننده ترین ملاقات ِ عمرم ُ میگم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;1. نمیدونم دقیقأ کی بود که قرار گذاشتن و تماس گرفتن و قرار گذاشتن ... یادتون باشه اون روزا اوضاع خوبی نداشتم .حتی امیدی هم نداشتم که ... بیخیال! &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;نهایتأ بابا و علیرضا روز جمعه 22 اردیبهشت تو یه رستوران باهم ملاقات کردن . قرار برای ساعت 6 بعدازظهر بود . علی به محض ِ اینکه از خونه حرکت کرد به من زنگ زد و تا برسه به مقصد باهام حرف زد . کاملأ مشخص بود از استرس و نگرانیه . خدا بهم رحم کرد با تمام ِ مشکلاتی که وجود داشت علیرضا دقیقأ رأس ساعت 6 اونجا بود . چون بابا از قبل از ساعت ِ 6 اونجا بود که ببینه علی کی میرسه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;خیلی خنده دار بود . علیرضا رفته بود تو پارکینگ که ماشینُ پارک کنه ( دقت کنین من هنوزم پشت ِ خطم )&amp;nbsp; گفت : ا ِ هستی چقد شبیه ماشین باباته . ولی نه بابات نیست. گفتم : پلاک ِ ماشین ِ بابا&amp;nbsp; اینه : 42 ب ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;ادامه اشُ علی خوند &lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt; گفتم وای خودشه علی !!! بابامه!!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بچه ام کُپ کرد بیچاره&lt;/span&gt;.&lt;span style="font-size: small;"&gt; آخه بابا تو ماشینش بوده&lt;/span&gt; &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;خلاصه علی تندی با من خدافظی کرد و رفت . منم واسه اینکه گذر ِ زمانُ حس نکنم نشستم به angry bird بازی کردن . علی ساعت ِ 7:30 زنگ زد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;صداش خیلی خوشحال نبود . دلم ریخت ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;مختصر و مفید عرض میکنم : بابا راجع به خیلی چیزا باهاش صحبت کرده بود و به شرایط ِ خونه و حقوقش گیر داده بود . که این شرایط ِ شما الان برای ازدواج مناسب نیست و دختر ِ من نمیتونه سختی بکشه و قناعت بلد نیست و ...&amp;nbsp; (توضیح میدم چیآ رو گفته خوب نیست)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;پای تلفن یخ کرده بودم . خدایا چیکار کنم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینُ بگم که علیرضا به بدترین شکل ممکن برای من تعریف کرد . بلافاصله بعد از علی مامانم زنگ زد به تلفن ِ خونه مامان بزرگ و گفت :&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; بابات گفته گوشیتُ خاموش میکنی تا بیام باهات صحبت کنم . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;من : ... ( احتیاج نیست اسمایلی بذارم , خودتون میتونین تجسم کنین ... )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;بابا شب اومد دنبالم و تقریبأ تمام صحبتاشونُ بهم گفت . از همه چی راضی بود خداروشکر . از اخلاق و اعتقادات و ... گفت درکل پسر ِ خوبی بود . اما من نمیخوام تو با کسی ازدواج کنی که سختی بکشی . بهش گفتم باید یه تکونی به شرایطِ کاریش بده . ما صبر میکنیم . بیاد بگه 6 ماه دیگه , یک سال دیگه , دو سال دیگه ... شرایطم خوب میشه . میگم بسم الله ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;هیچی نتونستم بگم . اگه ایرادی گرفته , حداقل داره فرصت هم میده ... چی میتونستم بگم ؟؟؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;بابا گفت : اگه شرایطشُ خوب کرد که هیچ . وگرنه من که دخترمُ از سر راه نیاوردم که بره جایی که بخواد سختی بکشه ... &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;اونشب گذشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small;"&gt;فرداش من و علی همدیگه رو دیدیم . باید میرفتم مرد ِ زندگیمُ که حسابی کلافه بود آروم میکردم . رفتم پیشش ... نیاز نبود حرف بزنه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;گفت : هستی واقعأ تو اینجوری ایی که بابات میگه؟ اینکه نمیخوای سختی بکشی و ...؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;گفتم : نمیدونم علی . تاحالا تو موقعیتش نبودم . اما من تلاش کردن برام ملاکه . دیگه بقیه اش با خداست که چی سهممون باشه از این دنیا . اما من توقعات عجیب غریب ندارم از تو . مگه تو این دوسالی که منو میشناسی داشتم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;گفت : نه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;خیلی قیافه اش ناجور بود . دلمُ آشوب کرد ... برعکس ِ همیشه که اون دستم ُ میگیره , من دستشُ گرفته بودم و دلداریش میدادم و عمیق نگاش میکردم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;گفتم : علی من خیلی خوشحالم . اینکه بابام فقط تونسته این حرفُ بزنه . اینکه هیچ ایراد دیگه ای از تو نگرفته برای من یه دنیا می ارزه . شرایط ِ مالی که چیز مهمی نیست . حل شدنیه . نگران نباش , خدا بزرگه . من دلم روشنه . من خودم ُ واسه بدترش آماده کرده بودم . حالام چیزی نشده , گفته شرایطتُ بهتر کن که اول زندگی اذیت نشین . خب بده مگه؟ گفته صبر میکنه تا خودتُ آماده کنی . عیبی نداره که ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;خلاصه هرچی تونستم گفتم که آروم بشه . شد , اما موقتی ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;امشب بازم حرف زدیم . فهمیدم از این ناراحته که به خانواده اش چی بگه ... مستقیم نگفت . اما معلوم بود نگرانه نکنه مامان باباش ناراحت بشن و غرورشون خورد بشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small;"&gt;یه موضوع دیگه ام هست , اینکه از نظر خانواده من , داشته های علیرضا کمه . از نظر خانواده خودش اینآ خوب و موجهه ...&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;یعنی دلم میخواست گریه کنم دیگه . اما باید آروم می بودم و دلداری میدادم و ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;دیدم نه , اینجوری نمیشه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;تصمیم گرفتم خودم مدیریت کنم!!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;به مامان گفتم : مامان علیرضا اگه بهت زنگ زد نگو بابا چی گفته (آخه مامان میگفت اگه مامانش زنگ بزنه من میگم بابات چی خواسته از علی) گفتم نگو . فقط بهش بگو که بابا علیرضا رو دیده و گفته پسر خوبیه . البته جای ِ پیشرفت داره موقعیت کاریشون . بگو که ما خونه جدیدُ قولنامه کردیم و اول تیر اثاث کشی داریم. تا اون موقع که نمیشه بیان خواستگاری , تا ما جا به جا بشیم و کارامونُ بکنیم , شده وسطای ِ تیر . تا اون موقع علیرضا درسش تموم شده و ایشالا یه بخشی از خواسته های ِ بابا رو انجام داده ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #333333;"&gt;مامان قبول کرد . اما هنوز به خود ِ علی نگفتم و نمیدونم قبول کنه یا نه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #8b008b;"&gt;شرایط علیرضا رو میگم که نظر شماها رو بدونم . میخوام بدونم این شرایط به نظر شماهام خیلی کمه یا بابا داره زیادی وسواس نشون میده؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff00ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/279/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;اینجا&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمزش همون رمز 4 رقمی ِ قدیمیه &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2. &lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز بیدار شدنم متفاوت بود . به جای اینکه تا چشم باز کردم , کورمال کورمال گوشیمُ پیدا کنم و به علیرضا اس بدم : علی . که اونم بگه : جون دلم عزیزم . سلام .... به جای ِ اینا , با صدای ویبره کوتاه گوشیم که نشون دهنده اس بود بیدار شدم. شماره علیرضا بود و ساعت هم 8:30 صبح , اما علی نبود . مامانش بود &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; نوشته بود : هستی جان علی دوتا گوشیآشُ جا گذاشته . گفتم بگم بهت نگران نشی ( یادتونه که اون دفه چقد نگران شده بودم؟؟؟)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منم هیچی نگفتم . گفتم زشته آدم با مادر شوهرش اس بازی کنه . از خواب بیدار شدم زنگ میزنم واسه روز مادر تبریک میگم و تشکر هم میکنم . اما از اونجا که مامان جان خیلی نگران ِ نگرانی ِ من بود &lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" alt="از خود راضی" border="0" /&gt; ساعت 11 خودش زنگ زد . منم هنوز بیدار نشده بودم کاملأ&lt;/span&gt; &lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تا بیام جواب بدم قطع شد . خودم تماس گرفتم . گفت : ببخشید هستی جون . فک کردم شاید مثه اون دفه sms بهت نرسه و زنگ زدم . گفتم نگران نشی . گوشی های علیرضا رو خاموش کردم آخه . الانم خودم زود قطع کردم یه موقع بیدارت نکنم . خواب بودی مادر؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتم : نه مامان جان (&lt;img title="دروغگو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif" alt="دروغگو" border="0" /&gt;) روزتون مبارک و ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیگه یه کم حرف زدیم و گفت هستی جان مامان یا مامان بزرگ هستن که من بهشون تبریک بگم ( روز زنُ ) و از بخت ِ بلند هیچ کدومشون نبودن !!! دیگه عذرخواهی کردم و گفتم شما هم به عزیزجون تبریک بگین و دیگه خدافظی &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برام یه سری چیزا خیلی باارزشه . اینکه مامانش به نگرانی ِ من بیشتر اهمیت میده تا فکرای ِ خاله زنکی . میگیرین چی میگم؟ یعنی نمیگه چرا من زنگ بزنم؟ خودش باید واسه تبریک به من زنگ بزنه دیگه . یا اگه خیلی نگرانه تماس بگیره خودش و ... خیلی از این حرفآ که همه میدونن چقد زیاد زده میشه . واقعأ خوشحالم که انقد فهمیده است . امیدوارم همیشه همینجوری بمونه رابطمون &lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;آخ دستم درد گرفت دیگه ... اینم یه پست MP3 از این چند روز&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/278</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9429375/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9429375</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 22:31:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سایه سیاه ِ این روزهای ِ هستی ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این روزها سخت گذشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ســـــــخت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اتفاقاتی افتاد که باورش واقعأ برام دردآور بود . انقدر دردآور که حس میکردم قلبم فقط به نشونه اعتراض تندتر و تندتر می زنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نمیخوام بهشون فک کنم دیگه . اصلأ دلم نمیخواد . بدتر از همه این بود که علیرضا همش بهم گفت این کارُ نکن . گفت حس خوبی ندارم . گفت ادامه ندم . کاش به حرفش گوش میدم و این فاجعه رخ نمیداد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;کاش به حس ِ علیرضا بیشتر از عقل خودم اعتماد میکردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;کاش ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما این کاش کاش کردنآ به قیمت داغون کردن ده روز از زندگیم تموم شد . روزایی که میتونست شیرین و ناب و قشنگ باشه , پر شد از غم و فکر و غصه و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بدتر از همه حال ِ خودم بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;کلافه بودنام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;عصبی بودنام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و بعد هم , فلاش بک زدن به بدترین روزها و نگران کننده ترین خاطرات و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;انگار تمام افکار منفی دستاشونُ به هم زنجیر کرده بودن تا حلقه غمُ دورم تنگ تر کنن و نذارن حتی یه قدم اونورترُ ببینم . حتی علیرضا رو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اونکه تمام سعیش رو میکرد آرومم کنه و من بدتر میشدم . نگران تر . حساس تر . زودرنج تر ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;با مامان و بابا هرروز بحث داشتم . هر لحظه از خودم رنجوندمشون ... نمیدونم چرا فک میکردم هیشکی درکم نمیکنه . از خونه قهر کردم و رفتم خونه مامان بزرگ , اونجام نخواستم حرفای ِ مامان بزرگُ بشنوم و ... همون قصه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;قبل از همه اینام یه نفر دیگه رو از خودم رنجوندم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تنها کسی که جون به در برد , علیرضا بود . اونم فقط به این دلیل که تحملم میکرد ... تحمـــــــــل !!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;واقعأ تعجب میکنم از اینهمه صبوری ِ این پسر. اینکه یه دیوونه نامتعادلُ انقدر تحمل میکرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خواستم برم پیش مشاور , اما نذاشت . یه روز منو برد بیرون و انقدر باهام حرف زد تا بالاخره نطقم باز شد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وقتی شروع کردم به حرف زدن اول نمیتونستم نگاش کنم . خیره بودم به روبرو و حرف میزدم . برعکس ِ من , اون نگام میکرد . مستقیم و عمیق .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وقتی بالاخره شهامت پیدا کردم و تو صورتش نگاه کردم , وقتی چشمم افتاد به چشماش که واسه من سمبل مهربونیه تو دنیا , بغض گلومُ گرفت و فشار داد . بدون اینکه حالت چشماش عوض شه لبخند زد . دستشُ آورد جلو و محکم بغلم کرد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بغضم ترکید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دستش رو سرم بود و آروم نوازشم میکرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;گذاشت تا دلم آروم بشه اشک بریزم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;گریه ام که بند اومد و زهر ِ تلخی ِ اشکام تموم شد گفتم : علی اگه ما همدیگه رو نداشتیم چیکار میکردیم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دستمُ بوسید و گفت : من که می مُردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وای خدا ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقد اذیتش کردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقد تحملم کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقد بد شدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نمیفهمم چی شد که اینجوری شدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نمیدونم چه مرگم شده بود . چرا انقد ضعیف شدم و حساس و ... احمق!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;انگار این پروسه هر چند سال یه بار تو همین روزا , آره درسته , تو همین روزا تکرار میشه و منه احمق هم هربار اسیرش ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خسته ام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما حرفهای علیرضا همیشه حسیُ در من زنده میکنه . حسی که اگه بخوام تو دنیای مادی مثالی براش بزنم , فقط یاد جوونه زدن ِ یه گیاه می افتم . یه نقطه سبز که نم نم بلند میشه و ... همیشه آغوش ِ علیرضا و صدای آرومش این حس رو به من میده . همون که محکم بغلم میکنه و آروم آروم برام حرف میزنه . حس میکنم صداش تنها آروم کننده من تو این دنیا شلم شوربای ِ هردمبیله ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خدایا , منو خوب شناختیآ . میدونستی هیچکس به جز علی نمیتونست تحملم کنه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو این چندروز , جای عملم به شدت درد میکرد . هنوزم آروم نشده و ناسازگاری میکنه . به علی نگفتم . نمیخوام آرامش ِ تازه رسیده اشُ خراب کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;حس ِ آدمیُ دارم که از کابوس بیدار شده و خوشحاله که همش یه خواب بوده و ... خوشحالم که اثرش تو زندگیم نموند . خوشحالم که دارم فراموش میکنم . خوشحالم که هنوز باهمیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این اتفاقات یه تجربه خیلی خیلی ارزشمند برام داشت . اما خب به قیمت اندکی به دست نیومد ... همیشه همینه! چیزای باارزش سخت به دست میان ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ممنونم از همتون . نمیدونم چطوری باید محبتاتونُ جواب بدم . چطوری بگم ممنون , مرسی از مهربونی هاتون . نمیخواستم بی خبر برم , فقط خواستم به خودم فرصت بدم . باید آروم میشدم و واسه آروم شدنم چندتا کار باید انجام میشد که یکیش , قایم کردن ِ وب ِ پر غمی بود که با دیدنش دلم میگرفت ...میخواستم خوب بشم و برگردم . &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دیدم که عاطفه و مانا عزیزم برام آپ گذاشتن . دیدم که مینا جونم تو وبش ازم نوشته . ایمیل و آف ِ مینا مینی ِ عزیزمم دیدم . کامنتای کبوتر جونم, افسون عزیزم , خانومی , مریم گلم , خانومی میم , کیانا جونم , جناب خنثی , زهرا عزیزم , فاطمه خانوم ِ گلم , سمیرا جون , نادیآ جونم , یاس آبی ِ خودم , نیلو جونم و خیلیای دیگه ...&amp;nbsp; (اگه کسیُ جا انداختم بگین &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;) اما به جای اینکه حرف بزنم , فقط بغض کردم ... به خودم قول دادم خوب بشم و برگردم و بشم همون هستی ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ببخشید که بی خبر رفتم ... اما میدونم که لازم بود . همتونُ دوس دارم , خیلی خیلی زیاد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;بعدأ اضافه کرد : وقتی خواستم آدرس وبمُ برگردونم دیدم یکی برداشتتش ... وقتی دیدم کی برام آدرسمُ نگه داشته و چی آپ کرده و چه کامنتایی ... واقعأ مات شدم !!! فقط میتونم بگم کم آوردم در مقابل این همه محبت . اینهمه مهربونی . واقعأ شرمنده ام کردی alone girl عزیزم . واقعأ قابل ستایش ِ محبت همتون ... مرسی . هستی ُ واقعأ شرمسار کردین ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;برای مژگان ِ عزیزم : مژی جون کامنتت سهوی پاک شد عزیزم . یه وقت فک نکنی عمدی در کار بوده گلم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff1493;"&gt;راستی ,&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff1493;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;روز زن رو به همه بانوهای ِ عزیزم تبریک میگم . همینطور همه مادرهای ِ مهربون &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دل نوشت &amp;raquo;&amp;raquo; انقده دلم برای این آیکونـــآ&amp;nbsp; تنگ شده بود ... &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff6600;"&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/277</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9413352/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9413352</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 22:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک فنجان چای</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب , نه همین امروز صبح ! ساعت 4 تصمیم گرفتم بخوابم . خسته بودم اما انقد فکرم درگیر بود که حوصله خوابیدنم نداشتم . دیروز روز خوبی بود .بعدازظهر با مامان و بابا و امیر رفتیم بیرون و بعد از ملاقات خانوم دکتر , رفتیم بام . پس از یه کوهنوردی ِ نیم ساعته , تو ارتفاعی نه چندان زیاد پرچممونُ کوبیدیم زمین و ولو &lt;strong&gt;شدم&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; ( از نشونه های ِ بارز ِ ورزشکاران ِ بی ریا !!! )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فک میکنم تمام خستگی های یک هفته اخیرم در حین نوشیدن همون یه فنجون چای که نوشیدنی محبوبم هست , در شد ...نه به خاطر چای , بخاطر افکاری که تو اون لحظه داشتم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشسته بودم رو شنلم ( خیلی ام با سلیقه ام!!! &lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;) و خیره به منظره خونه هایی که نمیدونستم کیآ دارن توش زندگی میکنن و چه غم و شادی هایی دارن ... به خانواده ام نگاه کردم که حسابی شارژ بودن و میگفتن و میخندیدن و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هزار بار شنیدیم : تو نسبت به کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مسئولیتمُ نسبت به علیرضا تمام و کمال انجام دادم . حتی گاهی بیشتر از حد ِ نیاز ... اما نسبت به دل خودم چی؟ مسئول بودم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل ِ بیچاره تنهای ِ من ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه علیرضا نبود چی به سرت می اومد؟ هستی که اصلأ مواظبت نیست ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثه همه وقتایی که میخوام عوض بشم , نفس عمیقی کشیدم و خواستم که آروم بگیرم . زندگی کوتاهه , کوتاه تر از اون که بشه بهش گفت صبر کن ! من هنوز به آروزهام نرسیدم . من هنوز لذت زندگیُ نفهمیدم . من هنوز زندگی نکردم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعأ چند نفر از اونایی که تو منظره روبروی ِ من , تو اون خونه های جور واجور و رنگ و وارنگ هستن , دارن زندگی میکنن ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی , نه عادت !!! نه تکرار ِ مکررات ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا من نباید از زندگی ایی که دارم لذت ببرم . زندگی ایی که توش خیلی چیزا هست ... خانواده خوب , عشق ِ قابل اعتماد , دوستایی که برام عزیزن , سلامتی , رفاه ... چه مرگمه پس؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا میذارم غم های ته دلم باد کنه و راه گلومُ ببنده. چرا اجازه میدم دلگیری های کوچیک خوشی های بزرگمُ خراب کنه؟ البته , زندگی برای من همیشه هموار نبوده . همیشه کنار تمام خوشی هام یه غم گذاشته . اما علیرضا میگه این رسم دنیاست ... اینکه خدا هیچوقت خوشحالی ِ مطلق نمیده . همیشه خبر خوب و بد کنار هم میاد . همیشه خوشی و ناخوشی باهمن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال ... &lt;span style="color: #008000;"&gt;من میخوام زندگی کنم . طوری که 30 سال دیگه نگم وااااای تموم شد و رفت و نتونستم ازش لذت ببرم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا که اخلاقم بهتر شده&amp;nbsp; بگم . بابا و علیرضا صحبت کردن و قرار گذاشتن واسه جمعه هفته آینده . من حس خوبی به مکالمه شون داشتم ( استراق سمع &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; ) امیدوارم نتیجه خوبی برامون داشته باشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/275</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9385931/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9385931</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 05:53:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیمه بهار ِ 91</title>
      <description>&lt;p&gt;کنار پنجره اتاق مادربزرگ ایستاده ام . خیره به حیاطی که یادآور کودک ترین خاطرات زندگی ام است . سرم را تکیه داده ام به شیشه و فکر میکنم ... به همه چیز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز نیمه بهار است . 15 اردیبهشت ...یادآور خاص ترین خاطره زندگی من و علیرضا .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابی که دستم است نگاه میکنم . ورقش میزنم و با هر ورقی که پیش چشمم میخورد , گذشته باز میگردد ... دوسال پیش , تا بامدادان روز 15 اردیبهشت , علیرغم اینکه باید میرفتم دانشگاه تا صبح بیدار ماندم و تمامش کردم. نمیدانم چه حسی بود که میگفت آخر من و این کتاب یکی میشود ... و شد !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیمه بهار , دیگر برای من بویی خاص دارد . بوی اولین باری که مرد زندگی ام در آغوشم گرفت و خواست که منتظرش بمانم ... و من پذیرفتم . ساده بودم و بچه , نمیدانستم انتظار دردی است که هرکس را توان تحملش نیست . و بعد از آن هزاران درد دیگر سرریز میشود و تو غلت میخوری بین احساس خوشبختی و بدبختی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی آخر ,&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستش دارم . بیشتر از دوسال ِ پیش . اما پیمانه انتظارم , به اندازه احساسم بزرگ نشده ... کمتر از قبل جا دارد و کودک ِ زبان نفهم ِ دلم حسابی بی تابی میکند . گاهی شک میکنم این دلتنگی ها نشانه عشق باشد . شاید علامت افسردگی ایی است که این روزها دچارش شده ام و او , هرکاری میکند که آرام بگیرم اما ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شک دارم به خودم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موج منفی خفه ام میکند . برای اینکه بیرون بریزمش پنجره را باز میکنم. بلکه هوای ِ پاک حیاط ِ باران خورده مادربزرگ آرامم کند ... و موفق میشود . طبیعت همیشه برایم روح نواز بوده و هست . آرامشی که خدا برایم در طبیعت پنهان کرده را خوب پیدا کردم . خدایا کاش نشانه های دیگر را هم خوب میفهمیدم ... کاش همانقدر زیرک بودم که تو میخواستی ... کاش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر میکنم امسال هم نیمه بهار ِ خوبی داشتم ... حداقل خاص بود . اولین مکالمه پدرم و علیرضا اتفاق افتاد و قرارها گذاشته شد برای یک هفته بعد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتظار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو روزی میشود تصمیم گرفته ام ... میخواهم پیش مشاور یا روانشناس بروم . حس خوبی نسبت به خودم ندارم . این اشک ها , غصه ها , فکر ها ... عذابم میدهند .&amp;nbsp; فکر میکنم اینها تاوان ِ غم هایی ست که به دلم تحمیل کردم و الان , روحم دارد اعتراض میکند . اما هرچه میکنم نمیتوانم آرام و راضی نگه اش دارم&amp;nbsp; ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز ملاقات ِ کوتاهی با علیرضا داشتم . از آن وقت هایی بود که خیلی به هم نیاز داشتیم ... بعد از برگشت , تا نیمه شب حرف میزدیم و الان که به حرفهایمان فکر میکنم , راضی ام . چیزهایی که مدت ها در دلم مانده بود را گفتم و او شنید و حرف زد و آرامم کرد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس میکنم دلم میخواهد بروم سفر . اما سفری که هیچکس همراهم نباشد ... علیرضا را نمیدانم . اما مطمئنم دلم کس دیگری را نمیخواهد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff6600;"&gt;p.s: من خسته ام . میدانم نوشته هایم دلگیر و مملو از غم است . اما نیاز دارم غم هایم را بیرون بریزم . به یقین اگر برای غم هایم هم دارویی داشتم از جنس مسکنی که درد پا و سرم را آرام کرد , دریغ نمیکردم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;p.s.2: نمیدانم یادش می آید یا نه ... همین دوسال پیش را میگویم , که عاشقانه در آغوشم گرفت و من بر مزار آرزوهای کوچکم اشک ریختم ... یعنی یادش می آید ... نمیدانم !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/274</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9381747/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9381747</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 09:41:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلم ...</title>
      <description>&lt;p&gt;تاحالا شده دلتون انقدر از کسی بگیره که حس کنین یه مشت خیلی بزرگ دلتونُ گرفته و محکم داره فشارش میده ... بعد یه حس بدی ته گلوتون پیش میاد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم شکست ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنونم ازت !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;+ مخاطب خاص ... ( نه! علی نه !!! )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/273</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9373847/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9373847</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 19:29:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انتظار</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گاهی اوقات واقعأ فکر میکنم خدا از انتظار خوشش میاد ... این کلمه تو تمام بخش های ِ زندگی ما هست . شده عضو اصلی و اساسی ِ تمام مراحل ِ زندگی !!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و بعد از اون یه کلمه دیگه به موجودیت می رسه ... صبر !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;میگم خدایا , به دل نگیریآ . اما بعضی وقتا دیگه خسته میشم از این تناوب ... اینکه چیزیُ بخوام و انتظار بکشم و صبر کنم و نتیجه حادث بشه و بعد , دوباره از نو ! چیز دیگه ای پیش بیاد و منتظر بشم و صبر کنم و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی خودمونیم , من دنیاتُ با همه سختی هاش دوست دارم . نه به خاطر خودش , به خاطر عزیزانی که کنارم قرار دادی که تو راه پر پیچ و خم زندگی همراهم باشن &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt; میدونم که تو با دستای اونا نوازشم میکنی , با چشمای اونا نگاه پر مهرتُ بهم میدی , با زبان اونها دلداریم میدی و آرومم میکنی ... همه اینا رو میدونم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;میخواستم ازت تشکر کنم که فراموشم نکردی / نمیکنی ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008080; font-size: small;"&gt;1. بابا جواب نمونه برداریشُ برده پیش دکترش . گفته خداروشکر تیروئیدت مشکلی نداره . اما بازم یه سری آزمایش داده واسه غده پاراتیروئید ... بابام میگفت این دکتر تا یه عیبی رو من نذاره ول کن نیست &lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt; گفتم نه بابا , اینجوری خیالت راحتتر میشه . دکترش خیلی حساسه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #d87093; font-size: small;"&gt;2. بابا و علیرضا احتمالأ این هفته , جمعه همدیگه رو ملاقات میکنن . این دیدار خیلی خیلی برای ما مهمه . میشه گفت بیشتر از 70% مسیر رو تعیین میکنه ... اینکه بابا از علیرضا خوشش بیاد یا ... بهش گفتم امروز . گفتم این ملاقات خیلی مهمه , امیدوارم خوب باشه و مفید . علی ام گفت : نباشه ام من که تورو ول نمیکنم . بازم تغییر قیافه میدم و با اسمای ِ دیگه میام خواستگاری &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; خندیدم . خوشحالم . میدونم با اعتماد به نفس و آرومه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #8b008b;"&gt;3. یه چیز ِ جالب فهمیدم ! امسال تولد من مقارن با یه اتفاق ِ خیلی خاص ِ نجومیه . اتفاقی که تا 120 سال ِ دیگه تکرار نمیشه , عبور ِ زهره از مقابل ِ خورشید . این اتفاق از زمانی که تلسکوپ اختراع شده , تا حالا فقط 7 بار توسط بشر رصد شده و امسال تو ایران بعد از طلوع خورشید اتفاق می افته . من خیلی از نجوم اطلاعی ندارم , اما میدونم اتفاقات خاص ِ نجومی همیشه پر از انرژی های عمیق هستن و زمان حادث شدن ِ این وقایع خاص روی زمین هم اتفاقات مهمی می افته ... بی دلیل ِ علمی عرض کردم البته &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt; خلاصه که از وقتی این خبرُ فهمیدم , یه جور ِ خوبی ام &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #d87093;"&gt;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;4. من بهترم . یعنی دارم دنبال نشونه های خوب میگردم ... خوبی ام یه جوریه , درست برعکس ِ ماهی که تو دستت لیز میخوره و نمیتونه نگهش داری ... درست برعکس ِ اون , وقتی دنبالش میگردی و سررشته اش رو پیدا میکنی , ادامه اش هم میاد &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt; بیشتر و عمیق تر و ملموس تر ... منم نشونه هایی پیدا کردم و دارم ادامه میدم ... امیدوارم خدا برام خوب نشونه گذاری کرده باشه که گم نشم &lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;پی نوشت &amp;raquo; ممنونم از وب ِ نذار تنها بمونم و آقا معراج که باعث شدن من بفهمم روز تولدم چه اتفاقی می افته . ممنون &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/272</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9367628/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9367628</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 17:13:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جدایی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حس خوبی ندارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز دوتا چیزُ از دست دادم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از دنیای مجازی بدم میاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;افسون کار خوبی کردی ... شاید منم همین کارُ بکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مانا حق داشتی , دنیا قشنگ نیست ... دنیای مجازی از اون بدتر !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دل نوشت : &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;روز سختی داشتم , واقعأ سخت . آنقدر که بار خستگی اش هنوز در چشم های سرخ ام موج میزند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دلگیرم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بیشتر از خودم , و بعد از زندگی . شاید هم از والدینم که یادم ندادند زندگی فقط روی خوب ندارد ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;تشنج , بخش حذف شده زندگی من بود که چندی است یاد رفیق ِ بی معرفت خود کرده و میخواهد به جبران تمام این روزهایی که نبوده , عذابم دهد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;اینکه حساس و زودرنج شده ام را اشک هایم هم فهمیده اند . از اینکه بی اختیار سرازیر میشوند معلوم است ... اینها هم سر ناسازگاری دارند ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;نمیخواهم بشوم هستی ِ 88 ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;خدایا , کاش اهلی کردن را به انسانها نمی آموختی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #333333; font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;نمیدانم در آسمانت هم اهلی شدن انقدر عذاب دارد؟ یا فقط زمینی ها از عواقب ِ اهلی شدن های ِ بدون مقدمه بهره میبرند ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;+ من و علیرضا خوبیم . بعد از سختترین روز زندگیمون , هنوز کنار همیم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff6600; font-size: small;"&gt;++ دلم برات تنگ شده ... کاش بودی ... کاش !!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #808000; font-size: small;"&gt;+++سرزنش ام نکنید . پیلیز &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/post/270</link>
      <author>hasti</author>
      <comments>http://2nyaye-maa.persianblog.ir/comments/462397/9363359/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-462397.post-9363359</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 22:11:20 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
