دنیای پر عشق مـــا
اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد.
او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: بله.
استاد پرسید: هر چیزی را؟
پاسخ دانشجو این بود: بله هر چیزی را.
استاد گفت: در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته.
دانشجو پرسید: آیا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟
دانشجو پاسخ داد:
البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.
دانشجو ادامه داد: و تاریکی؟
استاد پاسخ داد: تاریکی وجود دارد.
دانشجـو گفت:
شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.
و سرانجام دانشجو پرسید:
و شـر، آقـا ، آیـا شـر وجـود دارد؟
خـداوند شر را نیافـریده است. شـر فقـدان خـدا در قلب افـراد است، شر فقـدان عشـق، انسـانیت و ایمـان است.
عشـق و ایمـان ماننـد گرمـا و نـور هستنـد.
آنهـا وجـود دارنـد. فقـدان آنهـا منجـر به شـر می شـود.
و حـالا نـوبت استـاد بـود کـه سـاکت بمانـد.
نـام ایـن دانشجـو آلبـرت انیشتیـن بـود.
نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت
٥:٥٥ ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()
اگه به یه آدم بزرگ بگی یه خونه دیدم که جلوی پنجره هاش پر بود از گلهای بنفشه و تو حیاطش یه حوض کوچک و یه فواره داشت و پروانه ها از این گل رو اون گل می نشستند و صدای پرنده ها به گوش می رسید، براش قابل درک نیست که شما از چه خونه ای حرف می زنید
ولی اگر بهش بگین یه خونه دیدم که دو میلیارد و نهصد هزار تومن قیمتش بود فورا میگن: " عجب خونه ای"........ آدم بزرگا اینجورین دیگه، فقط عدد و قیمت سرشون میشه
اگه بهشون بگی به تازگی با یه دختری دوست شدم که از صدای آبشار خوشش میاد و تن صداش آدم رو یاد موسیقی باد و رود می اندازه و از نقاشی خوشش میاد و موسیقی آروم گوش می کنه ، با بی تفاوتی شونه هاشون رو بالا می اندازند
ولی اگه بگی یه دوست جدید پیدا کردم که بیست و چهار سالشه و قدش یک و هفتاد و دو و شصت و سه کیلو وزنشه و حقوقش ماهی هفت میلیونه و دو تا ماشین داره، بی درنگ
میگه: " وااااااااااااااااای عجب تیکه ای گیرت اومده" ........
آدم بزرگا اینطوریند دیگه......
همه چیز رو با قیمت و عدد و رقم می شناسند و درک می کنند
برا همین همش باید همه چیز رو براشون توضیح بدی، که این از حوصله بچه ها خارجِ،
برا همین گاهی مجبور میشیم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنیم....
ادامه...
بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت
٩:٤٧ ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()
آخرين مطالب
| Design By : RoozGozar.com |
