دنیای پر عشق مـــا

اینجا دنیای منه... دنیایی که توش خبری از بدی نیست... این دنیا رو خودم ساختم و خودم مواظبشم... نمیذارم پای بدی بهش باز بشه... اینجا عشق موج میزنه... فقط عشــــــــق

من زنم…
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم…
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم…
من زنم…
من ناقص العقلم…
با همین عقل ناقصم
از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام
و تو عقلت کاملتر از من بود!!!
من زنم...
یاد گرفته ام عاشقت بمانم
و همیشه متهم به هرزگی شوم...
حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی
تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی
چرا که تو نیرومند تری!!!
من زنم...
وقت تولد نوزاد ...
تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...
سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،
لذتهای شبانه...
خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!
عادلانه است نه؟؟؟
من زنم...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
عشق خواهم ورزید...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...
پشتیبانت خواهم بود...
و تو مرد بمان!
این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

"من زنم"
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
من زنـــــــــم
نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن
اگــــــــــر بخواهم
تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ...

 

p.s.1: خیلی وقته که این متنُ دارم . خوشم میاد ازش , نمیدونم چرا ؟ شاید فقط برای قسمتی که مشخص اش کردم ... شاید

شایدم ناشی از تنهایی تو عصر ِ جمعه باشه ... برای مردی که همیشه خوابه منتظر

این روزا حس خیلی عجیبی دارم . حس میکنم دارم پیر میشم ... خسته ام ... باور کنین نمیخوام منفی فکر کنم . دیروز به علیرضا گفتم دلم میخواد زودتر این مراسمآ تموم شه . خسته ام , دلم یه جاییُ میخواد که من باشم و تو باشی و آرامش ... همین!

هیچی نگفت ... میدونم اونم همینُ میخواد . اما عادت کرده به سکوت ... به اینکه لبخند بزنه و سیر نگام کنه , دستشُ بذاره کنار ِ چشمامُ آروم بیاره پائین ... چشمام بسته میشه تا بزرگی ِ حسشُ با دلم ببینم ... دستش میرسه به چونه ام , دستشُ میبوسم ... 

اون ظاهرأ آرومه , برعکس من که تا نگاش میکنم بغض میکنم و فکر ثانیه هایی که دارن بی رحمانه می تازن , آزارم میده ...

p.s.2. بعد از این پست , دستامُ بو کردم ... دارم دیوونه میشم , نه ؟ لبخند

 

تاریخ نوشت » با گذشت ِ اردیبهشت 91 , دوسال و دو هفته است که من منتظر ِ علیرضام , و یک سال و یک هفته است که علیرضا سیگارُ ترک کرده  ...

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تمام اتفاقات ُ مو به مو نوشته بود اما پرشی .... منتظر

خلاصه میگم دیگه قهر


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بالاخره اشکم دراومد ... واقعأ حس میکنم زیر بار اینهمه فشار داره کمرم خم میشه ... 

هیچکس به فکر من نیست , همه میگن همش به خاطر خودته ... اما دروغ میگن!!!!

من خسته ام

نمیخوام انقد عذاب بکشم

انقد فکر کنم

انقد استرس منو از پا درمیاره

...

فردا قراره مامان علی زنگ بزنه جواب بگیره ...

به کی فک کنم؟

به مامان و بابا و خانواده علی؟ مامان بزرگش با اونهمه شوق و ذوق ؟ به غرورشون که ممکنه خدشه دار شه ؟ به احساسشون؟

به مامان و بابای خودم که مصرانه رو حرفشون وایسادن؟ به اینکه میگن باید تلاش کنه تا بهت برسه ...

به خود ِ علی ؟ که میگه هرکاری از دستم بربیاد میکنم و اینکه بابات میگه هرکاری باید بکنی غیرمنطقیه !!!!

خسته ام

حالم از همه بهم میخوره دیگه ...

از دست علی عصبانی ام

عصبانی ام که به جای اینکه باری از رو دوشم برداره , میگه عدالت داشته باش

گور بابای هرچی عدالته!!!!

من دارم داغون میشم .... این عدالته؟؟؟؟ بعد از دوسال انتظار , بازم من دارم داغون میشم . این عدالته؟؟؟؟؟

آخ خدا

سرم داره می ترکه از درد ...

 

پی نوشت » آمپر اعصابم خطِ قرمزُ رد کرده ... برم یه چیزی بخورم تا از معده درد نمردم!!!  صبونه و ناهار و شام تو یه وعده!!! اعتصاب غذا نکردمآ . ولی هیچی از گلوم پائین نمیره ... خدایا ... داری نگام میکنی؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نیم ساعت نمیشه با حمیده حرف زدم .

از ملاقات ِ بابا و علیرضا پرسید . وقتی براش تعریف کردم حقُ تمام رنگی داد به علی ...

گفت : علی کلی جای پیشرفت داره هستی . میدونی تو این اوضاع کار و گرونی 24 ساعت ام کار کنه نمیتونه به اون حدی برسه که بابات میخواد . مامانت نمیشه با بابات حرف بزنه و راضیش کنه ؟

گفتم : اون خودشم با بابا موافقه !!!! حمیده اعصابم داغونه ... علی دیشب خیلی ناراحت بود . گفت بابات میگه خدا , قرآن ... خدا تو سوره حجرات گفته کسی که به خاطر پول ازدواج نمیکنه گناه میکنه . بابات داره گناه میکنه . 

حمیده : راست میگه هستی . بابات داره سنگ ِ الکی میندازه جلو پاش. بگو به حُسناش توجه کنه ... تحصیلاتش, اخلاقش, شغل خوبش, آینده شغلیش, خانواده خوبش ... واقعأ گناه داره

دیگه بهش نگفتم علی گفت : هستی من در مورد ِ تو هیچ حق انتخابی قائل نشدم واسه خانوادم . نمیگم توام این کارُ بکن . اما عادل باش ...

....

خودم کم کلافه بودم , اینام اضافه شد ... افسوس

هرچند که روشنی ِ دلمُ هیچی نمیتونه خاموش کنه , اما ... این شمع داره سوسو میزنه

از دیشب تا حالا با علی کم حرف زدم ... کم

نمیدونم چیکار باید بکنم

مثه فیلما جلو بابام وایسم و بگم یا این یا هیچکس!

یا سکوت کنم و آب شدن ِ علیرضا رو ببینم ...

 

پی نوشت 1 . میگمآ علی , دیروز که داشتیم حرف میزدیم یادم رفت ازت بپرسم ...  چرا ناخن ِ شست دست راستت بلند بود ؟ نکنه ... نکنه بازم گیتار میزنی؟ نکنه داری آرزوهای ِ یخ بسته هستیُ آب میکنی؟  علی ... نمیدونی چقد دلم تنگ ِ ... برای خنده های بلند بلندت که دو روزه نمیشنومش ...

پی نوشت 2 . خدایا , مثه همیشه دوست دارم . مواظب ِ علیرضام باش ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب بالاخره اتفاق افتاد . نگران کننده ترین ملاقات ِ عمرم ُ میگم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

این روزها سخت گذشت

ســـــــخت ...

اتفاقاتی افتاد که باورش واقعأ برام دردآور بود . انقدر دردآور که حس میکردم قلبم فقط به نشونه اعتراض تندتر و تندتر می زنه

نمیخوام بهشون فک کنم دیگه . اصلأ دلم نمیخواد . بدتر از همه این بود که علیرضا همش بهم گفت این کارُ نکن . گفت حس خوبی ندارم . گفت ادامه ندم . کاش به حرفش گوش میدم و این فاجعه رخ نمیداد ...

کاش به حس ِ علیرضا بیشتر از عقل خودم اعتماد میکردم

کاش ...

اما این کاش کاش کردنآ به قیمت داغون کردن ده روز از زندگیم تموم شد . روزایی که میتونست شیرین و ناب و قشنگ باشه , پر شد از غم و فکر و غصه و ...

بدتر از همه حال ِ خودم بود

کلافه بودنام

عصبی بودنام

و بعد هم , فلاش بک زدن به بدترین روزها و نگران کننده ترین خاطرات و ...

انگار تمام افکار منفی دستاشونُ به هم زنجیر کرده بودن تا حلقه غمُ دورم تنگ تر کنن و نذارن حتی یه قدم اونورترُ ببینم . حتی علیرضا رو

اونکه تمام سعیش رو میکرد آرومم کنه و من بدتر میشدم . نگران تر . حساس تر . زودرنج تر ...

با مامان و بابا هرروز بحث داشتم . هر لحظه از خودم رنجوندمشون ... نمیدونم چرا فک میکردم هیشکی درکم نمیکنه . از خونه قهر کردم و رفتم خونه مامان بزرگ , اونجام نخواستم حرفای ِ مامان بزرگُ بشنوم و ... همون قصه ...

قبل از همه اینام یه نفر دیگه رو از خودم رنجوندم ...

تنها کسی که جون به در برد , علیرضا بود . اونم فقط به این دلیل که تحملم میکرد ... تحمـــــــــل !!!!

واقعأ تعجب میکنم از اینهمه صبوری ِ این پسر. اینکه یه دیوونه نامتعادلُ انقدر تحمل میکرد

خواستم برم پیش مشاور , اما نذاشت . یه روز منو برد بیرون و انقدر باهام حرف زد تا بالاخره نطقم باز شد...

وقتی شروع کردم به حرف زدن اول نمیتونستم نگاش کنم . خیره بودم به روبرو و حرف میزدم . برعکس ِ من , اون نگام میکرد . مستقیم و عمیق .

وقتی بالاخره شهامت پیدا کردم و تو صورتش نگاه کردم , وقتی چشمم افتاد به چشماش که واسه من سمبل مهربونیه تو دنیا , بغض گلومُ گرفت و فشار داد . بدون اینکه حالت چشماش عوض شه لبخند زد . دستشُ آورد جلو و محکم بغلم کرد .

بغضم ترکید

دستش رو سرم بود و آروم نوازشم میکرد

گذاشت تا دلم آروم بشه اشک بریزم

گریه ام که بند اومد و زهر ِ تلخی ِ اشکام تموم شد گفتم : علی اگه ما همدیگه رو نداشتیم چیکار میکردیم؟

دستمُ بوسید و گفت : من که می مُردم

وای خدا ...

چقد اذیتش کردم

چقد تحملم کرد

چقد بد شدم

نمیفهمم چی شد که اینجوری شدم

نمیدونم چه مرگم شده بود . چرا انقد ضعیف شدم و حساس و ... احمق!

انگار این پروسه هر چند سال یه بار تو همین روزا , آره درسته , تو همین روزا تکرار میشه و منه احمق هم هربار اسیرش ...

خسته ام

اما حرفهای علیرضا همیشه حسیُ در من زنده میکنه . حسی که اگه بخوام تو دنیای مادی مثالی براش بزنم , فقط یاد جوونه زدن ِ یه گیاه می افتم . یه نقطه سبز که نم نم بلند میشه و ... همیشه آغوش ِ علیرضا و صدای آرومش این حس رو به من میده . همون که محکم بغلم میکنه و آروم آروم برام حرف میزنه . حس میکنم صداش تنها آروم کننده من تو این دنیا شلم شوربای ِ هردمبیله ...

خدایا , منو خوب شناختیآ . میدونستی هیچکس به جز علی نمیتونست تحملم کنه ...

تو این چندروز , جای عملم به شدت درد میکرد . هنوزم آروم نشده و ناسازگاری میکنه . به علی نگفتم . نمیخوام آرامش ِ تازه رسیده اشُ خراب کنم

حس ِ آدمیُ دارم که از کابوس بیدار شده و خوشحاله که همش یه خواب بوده و ... خوشحالم که اثرش تو زندگیم نموند . خوشحالم که دارم فراموش میکنم . خوشحالم که هنوز باهمیم

این اتفاقات یه تجربه خیلی خیلی ارزشمند برام داشت . اما خب به قیمت اندکی به دست نیومد ... همیشه همینه! چیزای باارزش سخت به دست میان ...

ممنونم از همتون . نمیدونم چطوری باید محبتاتونُ جواب بدم . چطوری بگم ممنون , مرسی از مهربونی هاتون . نمیخواستم بی خبر برم , فقط خواستم به خودم فرصت بدم . باید آروم میشدم و واسه آروم شدنم چندتا کار باید انجام میشد که یکیش , قایم کردن ِ وب ِ پر غمی بود که با دیدنش دلم میگرفت ...میخواستم خوب بشم و برگردم .

دیدم که عاطفه و مانا عزیزم برام آپ گذاشتن . دیدم که مینا جونم تو وبش ازم نوشته . ایمیل و آف ِ مینا مینی ِ عزیزمم دیدم . کامنتای کبوتر جونم, افسون عزیزم , خانومی , مریم گلم , خانومی میم , کیانا جونم , جناب خنثی , زهرا عزیزم , فاطمه خانوم ِ گلم , سمیرا جون , نادیآ جونم , یاس آبی ِ خودم , نیلو جونم و خیلیای دیگه ...  (اگه کسیُ جا انداختم بگین نیشخند) اما به جای اینکه حرف بزنم , فقط بغض کردم ... به خودم قول دادم خوب بشم و برگردم و بشم همون هستی ...

ببخشید که بی خبر رفتم ... اما میدونم که لازم بود . همتونُ دوس دارم , خیلی خیلی زیاد

 

بعدأ اضافه کرد : وقتی خواستم آدرس وبمُ برگردونم دیدم یکی برداشتتش ... وقتی دیدم کی برام آدرسمُ نگه داشته و چی آپ کرده و چه کامنتایی ... واقعأ مات شدم !!! فقط میتونم بگم کم آوردم در مقابل این همه محبت . اینهمه مهربونی . واقعأ شرمنده ام کردی alone girl عزیزم . واقعأ قابل ستایش ِ محبت همتون ... مرسی . هستی ُ واقعأ شرمسار کردین ...

برای مژگان ِ عزیزم : مژی جون کامنتت سهوی پاک شد عزیزم . یه وقت فک نکنی عمدی در کار بوده گلم

 

راستی ,

روز زن رو به همه بانوهای ِ عزیزم تبریک میگم . همینطور همه مادرهای ِ مهربون

 

دل نوشت »» انقده دلم برای این آیکونـــآ  تنگ شده بود ... نیشخندلبخندخندهقهقههماچقلببغل

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دیشب , نه همین امروز صبح ! ساعت 4 تصمیم گرفتم بخوابم . خسته بودم اما انقد فکرم درگیر بود که حوصله خوابیدنم نداشتم . دیروز روز خوبی بود .بعدازظهر با مامان و بابا و امیر رفتیم بیرون و بعد از ملاقات خانوم دکتر , رفتیم بام . پس از یه کوهنوردی ِ نیم ساعته , تو ارتفاعی نه چندان زیاد پرچممونُ کوبیدیم زمین و ولو شدم  نیشخند ( از نشونه های ِ بارز ِ ورزشکاران ِ بی ریا !!! )

فک میکنم تمام خستگی های یک هفته اخیرم در حین نوشیدن همون یه فنجون چای که نوشیدنی محبوبم هست , در شد ...نه به خاطر چای , بخاطر افکاری که تو اون لحظه داشتم .

نشسته بودم رو شنلم ( خیلی ام با سلیقه ام!!! زبان) و خیره به منظره خونه هایی که نمیدونستم کیآ دارن توش زندگی میکنن و چه غم و شادی هایی دارن ... به خانواده ام نگاه کردم که حسابی شارژ بودن و میگفتن و میخندیدن و ...

هزار بار شنیدیم : تو نسبت به کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی ...

من مسئولیتمُ نسبت به علیرضا تمام و کمال انجام دادم . حتی گاهی بیشتر از حد ِ نیاز ... اما نسبت به دل خودم چی؟ مسئول بودم؟

دل ِ بیچاره تنهای ِ من ...

اگه علیرضا نبود چی به سرت می اومد؟ هستی که اصلأ مواظبت نیست ...

مثه همه وقتایی که میخوام عوض بشم , نفس عمیقی کشیدم و خواستم که آروم بگیرم . زندگی کوتاهه , کوتاه تر از اون که بشه بهش گفت صبر کن ! من هنوز به آروزهام نرسیدم . من هنوز لذت زندگیُ نفهمیدم . من هنوز زندگی نکردم ...

زندگی ...

واقعأ چند نفر از اونایی که تو منظره روبروی ِ من , تو اون خونه های جور واجور و رنگ و وارنگ هستن , دارن زندگی میکنن ؟

زندگی , نه عادت !!! نه تکرار ِ مکررات ...

چرا من نباید از زندگی ایی که دارم لذت ببرم . زندگی ایی که توش خیلی چیزا هست ... خانواده خوب , عشق ِ قابل اعتماد , دوستایی که برام عزیزن , سلامتی , رفاه ... چه مرگمه پس؟

چرا میذارم غم های ته دلم باد کنه و راه گلومُ ببنده. چرا اجازه میدم دلگیری های کوچیک خوشی های بزرگمُ خراب کنه؟ البته , زندگی برای من همیشه هموار نبوده . همیشه کنار تمام خوشی هام یه غم گذاشته . اما علیرضا میگه این رسم دنیاست ... اینکه خدا هیچوقت خوشحالی ِ مطلق نمیده . همیشه خبر خوب و بد کنار هم میاد . همیشه خوشی و ناخوشی باهمن

به هر حال ... من میخوام زندگی کنم . طوری که 30 سال دیگه نگم وااااای تموم شد و رفت و نتونستم ازش لذت ببرم .

حالا که اخلاقم بهتر شده  بگم . بابا و علیرضا صحبت کردن و قرار گذاشتن واسه جمعه هفته آینده . من حس خوبی به مکالمه شون داشتم ( استراق سمع نیشخند ) امیدوارم نتیجه خوبی برامون داشته باشه.

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

کنار پنجره اتاق مادربزرگ ایستاده ام . خیره به حیاطی که یادآور کودک ترین خاطرات زندگی ام است . سرم را تکیه داده ام به شیشه و فکر میکنم ... به همه چیز

امروز نیمه بهار است . 15 اردیبهشت ...یادآور خاص ترین خاطره زندگی من و علیرضا .

کتابی که دستم است نگاه میکنم . ورقش میزنم و با هر ورقی که پیش چشمم میخورد , گذشته باز میگردد ... دوسال پیش , تا بامدادان روز 15 اردیبهشت , علیرغم اینکه باید میرفتم دانشگاه تا صبح بیدار ماندم و تمامش کردم. نمیدانم چه حسی بود که میگفت آخر من و این کتاب یکی میشود ... و شد !!!

نیمه بهار , دیگر برای من بویی خاص دارد . بوی اولین باری که مرد زندگی ام در آغوشم گرفت و خواست که منتظرش بمانم ... و من پذیرفتم . ساده بودم و بچه , نمیدانستم انتظار دردی است که هرکس را توان تحملش نیست . و بعد از آن هزاران درد دیگر سرریز میشود و تو غلت میخوری بین احساس خوشبختی و بدبختی ...

ولی آخر ,

دوستش دارم . بیشتر از دوسال ِ پیش . اما پیمانه انتظارم , به اندازه احساسم بزرگ نشده ... کمتر از قبل جا دارد و کودک ِ زبان نفهم ِ دلم حسابی بی تابی میکند . گاهی شک میکنم این دلتنگی ها نشانه عشق باشد . شاید علامت افسردگی ایی است که این روزها دچارش شده ام و او , هرکاری میکند که آرام بگیرم اما ...

شک دارم به خودم ...

موج منفی خفه ام میکند . برای اینکه بیرون بریزمش پنجره را باز میکنم. بلکه هوای ِ پاک حیاط ِ باران خورده مادربزرگ آرامم کند ... و موفق میشود . طبیعت همیشه برایم روح نواز بوده و هست . آرامشی که خدا برایم در طبیعت پنهان کرده را خوب پیدا کردم . خدایا کاش نشانه های دیگر را هم خوب میفهمیدم ... کاش همانقدر زیرک بودم که تو میخواستی ... کاش

فکر میکنم امسال هم نیمه بهار ِ خوبی داشتم ... حداقل خاص بود . اولین مکالمه پدرم و علیرضا اتفاق افتاد و قرارها گذاشته شد برای یک هفته بعد ...

انتظار

دو روزی میشود تصمیم گرفته ام ... میخواهم پیش مشاور یا روانشناس بروم . حس خوبی نسبت به خودم ندارم . این اشک ها , غصه ها , فکر ها ... عذابم میدهند .  فکر میکنم اینها تاوان ِ غم هایی ست که به دلم تحمیل کردم و الان , روحم دارد اعتراض میکند . اما هرچه میکنم نمیتوانم آرام و راضی نگه اش دارم  ...

دیروز ملاقات ِ کوتاهی با علیرضا داشتم . از آن وقت هایی بود که خیلی به هم نیاز داشتیم ... بعد از برگشت , تا نیمه شب حرف میزدیم و الان که به حرفهایمان فکر میکنم , راضی ام . چیزهایی که مدت ها در دلم مانده بود را گفتم و او شنید و حرف زد و آرامم کرد ...

حس میکنم دلم میخواهد بروم سفر . اما سفری که هیچکس همراهم نباشد ... علیرضا را نمیدانم . اما مطمئنم دلم کس دیگری را نمیخواهد ...

 

p.s: من خسته ام . میدانم نوشته هایم دلگیر و مملو از غم است . اما نیاز دارم غم هایم را بیرون بریزم . به یقین اگر برای غم هایم هم دارویی داشتم از جنس مسکنی که درد پا و سرم را آرام کرد , دریغ نمیکردم ...

p.s.2: نمیدانم یادش می آید یا نه ... همین دوسال پیش را میگویم , که عاشقانه در آغوشم گرفت و من بر مزار آرزوهای کوچکم اشک ریختم ... یعنی یادش می آید ... نمیدانم !!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تاحالا شده دلتون انقدر از کسی بگیره که حس کنین یه مشت خیلی بزرگ دلتونُ گرفته و محکم داره فشارش میده ... بعد یه حس بدی ته گلوتون پیش میاد ...

دلم شکست ...

ممنونم ازت !!!!

 

+ مخاطب خاص ... ( نه! علی نه !!! )

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

گاهی اوقات واقعأ فکر میکنم خدا از انتظار خوشش میاد ... این کلمه تو تمام بخش های ِ زندگی ما هست . شده عضو اصلی و اساسی ِ تمام مراحل ِ زندگی !!

و بعد از اون یه کلمه دیگه به موجودیت می رسه ... صبر !

میگم خدایا , به دل نگیریآ . اما بعضی وقتا دیگه خسته میشم از این تناوب ... اینکه چیزیُ بخوام و انتظار بکشم و صبر کنم و نتیجه حادث بشه و بعد , دوباره از نو ! چیز دیگه ای پیش بیاد و منتظر بشم و صبر کنم و ...

ولی خودمونیم , من دنیاتُ با همه سختی هاش دوست دارم . نه به خاطر خودش , به خاطر عزیزانی که کنارم قرار دادی که تو راه پر پیچ و خم زندگی همراهم باشن لبخند میدونم که تو با دستای اونا نوازشم میکنی , با چشمای اونا نگاه پر مهرتُ بهم میدی , با زبان اونها دلداریم میدی و آرومم میکنی ... همه اینا رو میدونم .

میخواستم ازت تشکر کنم که فراموشم نکردی / نمیکنی ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

حس خوبی ندارم

امروز دوتا چیزُ از دست دادم ...

از دنیای مجازی بدم میاد

افسون کار خوبی کردی ... شاید منم همین کارُ بکنم

مانا حق داشتی , دنیا قشنگ نیست ... دنیای مجازی از اون بدتر !!!

 

دل نوشت :

روز سختی داشتم , واقعأ سخت . آنقدر که بار خستگی اش هنوز در چشم های سرخ ام موج میزند

دلگیرم

بیشتر از خودم , و بعد از زندگی . شاید هم از والدینم که یادم ندادند زندگی فقط روی خوب ندارد ... 

تشنج , بخش حذف شده زندگی من بود که چندی است یاد رفیق ِ بی معرفت خود کرده و میخواهد به جبران تمام این روزهایی که نبوده , عذابم دهد 

اینکه حساس و زودرنج شده ام را اشک هایم هم فهمیده اند . از اینکه بی اختیار سرازیر میشوند معلوم است ... اینها هم سر ناسازگاری دارند ...

نمیخواهم بشوم هستی ِ 88 ...

خدایا , کاش اهلی کردن را به انسانها نمی آموختی 

نمیدانم در آسمانت هم اهلی شدن انقدر عذاب دارد؟ یا فقط زمینی ها از عواقب ِ اهلی شدن های ِ بدون مقدمه بهره میبرند ...

 

+ من و علیرضا خوبیم . بعد از سختترین روز زندگیمون , هنوز کنار همیم ...

++ دلم برات تنگ شده ... کاش بودی ... کاش !!!

+++سرزنش ام نکنید . پیلیز

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

 

+ بازی دعوت شده از طرف رامونا عزیزم لبخند


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

میخوام از دیروز بگم , از تماس تلفنی ِ مادر بزرگ علیرضا تا دیشب که بابا تصمیم گرفت ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز از اون جمعه هایی بود که دلگیر نبود ...


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

گور بابای ِ همه اونایی که به من و تو ضربه زدن

به روح و قلب و عشقمون ...

من و تو هنوزم میتونیم آدم باشیم !!!

آدم !!!!

میدونی یعنی چی؟ یعنی بازم میتونیم عاشق باشیم

میتونیم عصیانگر بشیم

به وسوسه شیطون و عشق , عاشقی کنیم و یواشکی سیب بچینیم

بعد با هم تبعید بشیم ... به زمینی که غیر از من و تو فقط خدا باشه ...

میدونی؟

گاهی فکر میکنم عاشقی با لحظه های ِ پر از شیطنت و عصیانگریش ِ که دلچسب تر میشه ...

من و تو که سنت های پوسیده و واهی رو شکستیم و ...

راستی

یادت باشه امسال زیر بارون ندوایدیم ...

امروز بد دلتنگت بودم

سخت

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

این روزها ...


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

عنوان ِ این پست , حال منو نشون نمیده ... حال ِ اوناییُ نشون میده که هنوز کامنتاشونُ نخوندم ...

شرمنده ام بچه ها , از دیروز عصر تا حالا به نت دسترسی نداشتم . با گوشیمم نتونستم بیام ... واقعأ ببشید خجالت

و اما خبر ...

جواب نمونه برداریُ گرفتن و به دکتر نشون دادن , گفته چیزی نیست خداروشکر و همه چی نرماله ...

هورا هوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

خدایا شکرت ...

از امروز تا حال کلی گفتم شکـــــــــــــــــرت !!!!

بابا البته میگه باید به دکتر خودم نشون بدم و نظر ِ این یکی دکتر رو قبول نداره . دقت کنین ! نظر دکتر فوق تخصصُ قبول ندارن ایشون منتظر

به هر حال , تا شنبه که دکتر ِ خودش بیاد و به اونم نشون بده جواب نمونه برداریشُ , حرف دکتر قبلیُ میپذیریم ...

کامنتارو هنوز نخوندم , اما پیش پیش از همه اونایی که نگران شدن عذرخواهی میکنم و ممنونم که انقد مـــــــــــــآهین بغل

 

راستی , دیروزم تولد مامانم بود ... مامانی بازم تولدت مبارک ... خوشحالم که یکی از بهترین خبرای زندگیمُ تو روز تولدت شنیدم ... خیلی دوست دارم ... ببخش که هنوز برات کادو نخریدم ... دیروز خیلی نگران بودم , خیلی خیلی زیاد ... کاش یه کم از ایمانتُ داشتم تا انقد عذاب نمیکشیدم ... دوست دارم ... مرسی که همیشه کنارمونی ... محکم و صبور و مهربون .... 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امشب خیلی اتفاقی تونستم علیرضا رو ببینم. بعد از 10 روز !

به سختی تونستم جور کنم که برم . باید میرفتم ... بیشتر از یک هفته است که فکر ِ علیرضا درگیر ِ موضوعیه که اصن مهم نیست . منم قول داده بودم همه چیزُ براش تعریف کنم . تصمیم گرفتم همین امروز برم ...

انقد این موضوع فکرشُ درگیر کرده بود که خودش میگفت دارم آب میشم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

1) امروز بابا برای طوطی برزیلی ِ مامان بزرگ یک جفت آورد . (عکس هارو ببینین لبخند )

دیدن شیطنت ِ دوتا پرنده که میخواستن باهم ارتباط برقرار کنند واقعأ جالب بود . بابا و مامان باهم اومده بودن , هر از چندگاهی زیر چشمی به بابا نگاه میکردم که میخندید ... دلم شور میزنه و نمیخوام به روی خودم بیارم .

2) امروز کلی با علیرضا گپ زدم . ازم خواسته درسها رو مرور کنم که گذر زمان باعث نشه همه چیزایی که بلدم رو فراموش کنم . منم گفتم باشه برای بعد از جواب ِ نمونه برداری ِ بابا (که 3-4 روز دیگه است)  شیطونی کرد , به نم ِ بارونی که می اومد ذوق کردیم , یاد ِ گذشته افتادیم و ... امروز حس کردم چقد دلم براش تنگ شده ... قلب

3) مامان باهام صحبت کرد. گفت با بابا درمورد علیرضا حرف زدم . نمیدونم تا کی باید تعریف ِ علیُ بشنوه فقط ... اما فعلأ که اینجوریه ...میدونم که هنوزم نگرانه ...

4) امروز باید میرفتن قرارداد ِ خونه رو بنویسن , که نشد !!! نتونستن هماهنگ بشن ... منتظر

5) دائی بزرگ ِ امروز رفت سفر . میخوام تو این مدت علیرضا رو با دائی کوچیکه آشنا کنم ... امروز دائی میگفت برنامه بریز جمعه با بچه ها بریم کوه ( علیُ نگفتآ ) نه گفتم آره , نه گفتم نه . میخوام اول جوابِ نمونه برداری ِ بابا بیاد , بعد تصمیم بگیرم ...

6) خدایا , امیدم به توا ِ ...

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دراز کشیدم و با آنکه هوا سرد نیست پتو را تا زیر گلویم کشیده ام . خیره ام به سقف و غرق شنیدن ِ موزیکی که عجیب آرامم میکند . گاه به خودم میایم و میفهمم مدت زیادی در افکارم غوطه ور بوده ام و گذر ِ زمان را نفهمیده ام . این را پلی شدن ِ موزیک های بعدی نشان میدهد ...

فکر میکنم ... به هر حال دو وضعیت بیشتر در پیش رویم نیست ... یا بیماری ِ بابا خوش خیم است یا بدخیم ... اگر خوش خیم باشد که دعاهایم گرفته و نذرهایم مقبول افتاده و ... شکر

اما اگر , اگر خدایی ناکرده , 5% احتمال ِ دکتر اتفاق بیفتد چه؟ همان چیزی است که من از ترسش دو روز است تلخ شده ام ... می ترسم

فکر کردم : اگر تقدیر میخواهد با تو ناسازگار شود , اگر خدا میخواهد دعاهایت را رد کند , اگر همه چیز هم بر علیه خواسته های توست ... باز هم محکم باش

بابا همین ها را به تو یاد داده ... مگر نه ؟

خودش به تو داد که در مقابل سختی ها زانو نزنی ...

محکم باش هستی ... محکم باش که سختی ها از تو بترسند , نه تو از آنها که بودنشان به ترسیدن ِ تو مربوط است و بس !

به این باور رسیده ام که هرموقع میخواهم کاری کنم که زندگی ام متحول شود , سنگی بزرگ جلوی پایم می افتد .درست قبل از اینکه بیماری ِ بابا را بفهمم تصمیم داشتم امسال را متفاوت باشم ... پرانرژی و اکتیو . دوست داشتم کارهای عقب مانده ام را سر و سامان دهم , به کارهایی بپردازم که مدت هاست میخواهم پی ِ شان بروم اما نمیتوانم , میخواستم خود ِ آرزوهایم بشم و الان ...

دختری شدم , زانوی ِ غم بغل کرده برای موضوعی که فقط 5% احتمال ِ وقوعش هست !

نه

نمیخواهم آنطوری باشم که او میخواد ... بازنده و دلشکسته و ناامید , ناامید از رحمت ِ خدا , از لطفش ...

من که معجزه را به چشم دیدم چرا او را از یاد برده ام ؟!

خدایا , من روی به درگاه تو دارم و از زمزمه هایی که او در گوشم نجوا میکند تا مرا از درگاهت ناامید سازد , به تو پناه میبرم . چه دلگرم کننده است که امیدم به توست , تویی که میدانم قادر مطلقی ...

عشقم به من آموخته امید داشته باشم به درگاه الهیتت و از هیچ نترسم . یادم داده دعا کنم و بدانم دعایم آنقدر بالا میرود که همه عرشت آن را بشنوند ...

خدای من , دلم به تو امیدوار است و بس ! نمیدانم چه در تقدیر است , اما میخواهم محکم باشم , حداقل کمکم کن که پایم نلغزد ...

دوستت دارم قلب

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

...


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

_ خب من اساسأ از اون آدمایی ام که در عرض سه ثانیه روحیه شون عوض میشه !

این خوبه وقتی که زودی از حالت ناراحتی به خوشحالی برمیگردم و بسیار بسیار بده که از حالت ِ عادی !!! به ناراحتی میرسم ... خنثی

دنبال ِ راه درمان و این حرفا نیستم . میدونم دلیل اصلیش غم هایی ِ که تو دلم تلنبار شده و محرمی گیر نمی آرم که باهاش حرف بزنم . این روزا عجیب و غریبانه حس تنهایی دارم ... با وجود علیرضا که دائم باهام در تماسه , با وجود دوستام که هرروز ازم خبر میگیرن , با وجود خانواده ام که تا حس میکنن ساکتم هی میپرسن خوبی؟ چیزی شده؟ ناراحتی؟

با همه اینا من حس خوبی ندارم ... تمام نوشته های ِ اخیرمم اینُ نشون میده

نمیدونم این حس ماله چیه , اما به احساسم یقین دارم . یه چیزی هست که من اینجوری ام ... اما انقد درگیر ِ این حسِ نفس گیرم که نمیتونم به دلیلش فک کنم . گفتم نفس گیر؟ دقیقأ همین کلمه برازندَشه ... حس میکنم سخت نفس میکشم , دنیا با تمام بزرگیش برای من تنگ و خفقان آور شده ...

دلم میخواد یه حس ِ مثبت پیدا کنم , یه رشته باریک اما محکم که بچسم بهش و خودمُ از این وضعیت بکشم بیرون ... 

خسته ام , خسته تر از همیشه ... انگار دیشب اصن نخوابیدم ... شب های زیادیه که خوب نمیخوابم , که کابوس میبینم ...کابوس هامم عجیبه ...

مامان امروز بهم زنگ زده . یه کم که حرف زدیم فهمید باز دیوونه شدم!

میگه حالت بده ها , خیلی بی ربط حرف میزنی . خودت میگی خودتم جواب میدی ابرو

گفتم آره , خُل شدم مجدد ...

امروز بارها و بارها صورتمُ با دستام گرفتم . نمیدونم چه واکنشیه که کف ِ دستمُ میذارم رو چشمام و بعد با دستام صورتمُ میگیرم . انگار میخوام خودم خودمُ دلداری بدم . راستی چقد کوچولو شده صورتم ...

نه , به مشاور نیاز ندارم . چیزی که که من بهش نیاز دارم چیز ِ دیگه ایه !!!

_ بابا امروز رفته آزمایش ها و نمونه برداری رو انجام بده ... فکر این موضوع ام , حال خرابمُ خراب تر میکنه ...

 

p.s.1 : چه حسی میده که بدونی خیلیآ میان و میرن و نوشته هاتُ میخونن و ساکتن؟ چقدر ناب شدی لحظه های مهربونی تو سختی  و چه باب شدی , سکوت ِ منجمد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

الان من رسمأ از همه چی و همه بدم میاد خنثی

میخوام با علیرضا قطع رابطه کنم , بی دلیل !!! دنبال ِ تنوع ام . با بابا مامان دعوا کنم و برم خونه جدا بگیرم , از اون خونه ها که سالی یه بارم رنگ تمیزی به خودشون نمیبینن و شتر با بارش گم میشه توشون . جواب تلفن علی و دوستامُ ندم . مثه دیوونه ها از صبح تا شب تو اجتماع ِ شهری غریب بچرخم , بی هدف !!!  تا میتونم چرت و پرت بخرم و از تَرک ِ دیوارم عکس بگیرم و حس کنم خیلی هنرمندم !

دلم میخواد خودخواه باشم

دلم میخواد بی احساس شم

دلم میخواد دور باشم , از همه دوست نماهای بی معرفت و همه دشمنای ِ خوش لبخند !

دلم میخواد برم ... دور و دورتر و دورتر از دور

....

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب میگذره لبخند زندگی رو میگم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سرم به شدت درد میکنه

مدت هاست همچین سردردی نگرفتم , اما امروز پر بود از لحظه های ِ خوب و خوبتر !


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز بیرون بودین ؟


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نشستم و گریستم

بنا به افسانه ها, هرچه در آب های ِ این رود بیفتد _ برگ, حشره, پر ِ پرندگان _ در بستر ِ رود سنگ میشود.

آه , کاش میتوانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم , بعد دیگر نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای ...

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم . به خاطر سرمای زمستان , اشک ها را بر چهره ام احساس میکردم , و اشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود . جایی , این رود به رود ِ دیگری میپیوندد , بعد به رودی دیگر , تا اینکه _ دور از چشم ها و قلب من _ تمامی این آب ها به دریا برسند .

باشد که اشک هام , همین گونه , تا دوردست ها جاری شوند تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریسته ام . باشد که اشک هام تا دوردست ها بروند و سپس رود پیدرا را از یاد ببرم و صومعه , کلیسای پیرنه , مه , و راه هایی که باهم پیموده ایم.

راه ها , کوه ها و دشت های رویاهام را از یاد می برم , رویاهایی که مال ِ من بودند , رویاهایی که نمیشناختم.

لحظه جادویی ام را به خاطر می سپرم , همان دمی که در آن یک "بله" یا یک "نه" میتواند سراسر ِ هستی مان را دگرگون کند.

...

گفت : سعی کن زندگی کنی. خاطره مال ِپیرمردها و پیرزن هاست

شاید عشق پیش از هنگام پیرمان میکند , و زمانی جوانی را به ما بازمیگرداند که دیگر دوران جوانی گذشته .

اما چگونه آن لحظه ها را به یاد نیاورم؟

برای همین مینویسم تا اندوه به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم. چرا که وقتی گفتن ِ این داستان را برای خودم تمام کنم میتوانم آن را در پیدرا بیندازم . زنی که به من پناه داده بود چنین گفت :

به قول یک قدیسه آب ها میتوانند آنچه را که آتش ها نوشته , خاموش کنند

همه داستان های عاشقانه یکسان اند ...

 

به یاد ِ گذشته ها نوشتم ... عجیب ترین داستانی که تو عمرم خوندم ُ براتون نوشتم ... قسمت هاییشُ که بارها تو این روزا واسه خودم تکرار کردم .

عجیب نیاز دارم به یک رود ِ سنگ کننده ...

درست دوسال پیش خوندن ِ این کتاب رو شروع کردم و در بامداد ِ حساس ترین روز ِ زندگیم , سرنوشتم شد همون چیزی که آخر ِ داستان ِ کتاب اتفاق می افته

نمیدونم چرا دلم میخواد بخونمش ... چرا انقد پکرم ... اما خواستم زمزمه منو شما هم بخونید ...

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

توضیح نیست راستش , حرفای من و علیرضاست در اون مورد ِ  ...


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نیم ساعت ِ از خونه دوستم برگشتم. از صبح اونجا بودم , شام هم خوردیم دور ِ هم و بعد از شام بابا اومد دنبالم و برگشتیم خونه.

خیلی به امروز نیاز داشتم

به دور بودن از خونه

از خانواده

از فکر

...

دیروز بعد از خبر ِ مسرت بخش ِ حال ِ امیرحسین , بابا رفت دکتر ِ خودش .

وقتی برگشت ...

دکتر گفته بود این اسکن اشتباهه . نیازی ام به اسکن ِ مجدد نیست باید بری نمونه برداری . تقریبأ قطعیه که باید عمل کنی و 95% احتمال ِ خوش خیم بودن داده ...

میتونم بگم به وضوح ریخته شدنه آب ِ سرد رو سرم رو با بند بند ِ وجودم حس کردم ...

اما

من امیدم به توست خدا جونم

دلم هنوز آرومه

بهتر شده از امروز ,

از امروز که صبح با صدای ِ گریه بابا سر ِ نماز صبح بیدار شدم 

سعی میکرد آروم باشه , اما نمیتونست 

مامان هم فهمید

نفهمیدم چه جوری آماده شدم و از خونه زدم بیرون

علیرضا منتظرم بود

همین که نشستم از قیافه ام خوند یه مرگم هست !

زیاد حوصله نداشتم خودداری کنم ... گفتم.

گفت : آروم باش عزیزم. گریه نکن . فک میکنی نگران ِ خودشه؟

گفتم : نه , نگران ِ ماست ...  و بغض ِ گلوگیرم شکست ...

یک لحظه ام چهره ی خواهر ِ کوچیکم از جلو چشمم نمیرفت کنار ...

اشکام گرم بود و صورت سردمُ میسوزوند

دست ِ علیرضا گرمتر بود

دلداریم داد و حرف زد

زیاد نمیشنیدم

فقط سعی کردم آروم بگیرم

به خودم مسلط باشم

که چی بشه ؟ نمیدونم!!!

آروم شدم , ظاهری

تمام ِ روز فکرم داغون بود

امیدم اما هنوز به خداست

ناامید نیستم , اما دلگیرم

خسته ام

تو این یکی دو سال سومین باره همچین تنشی رو تحمل میکنم ... نه چهارمین ... پنجمین ... نمیدونم ...

شکرت خدایا

@ امروز برای چندمین بار به این نتیجه رسیدم که تو هرچی میخوای بهش میرسی !!! نمیدونم حکمتش چیه ؟ شانسه یا خریت ؟ ...

یادت باشه امروز ُ ...

بعدأ نوشت : 22 فروردین ِ  2 سال پیش بود که به پیشنهاد ِ دوستیت جواب مثبت دادم , بدونِ حرفی واسه آینده ... نمیدونم چرا اونقدر دیوونه شده بودم ... الان دوسال از اون روز میگذره و باز من تو 23 فروردین دیوونگی کردم ... چرا همیشه اینجوریه علی؟ چرا ؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

انتظار

پیچک تازه جوانه زده ای بود

که پای ستونی که هرروز به انتظار ِ دیدن ِ تو سر به آن میگذاشتم , روئید

نگاهم به گیاه تازه جوانه زده ماند

ظریف و تازه و حساس

مثل ِ من ...

امیدوار ِ روئیدن و رشد و بلند شدن را داشت , کنار ستونی که از پای آن جوانه زده بود

من

خودم را میدیدم که هرروز سرم را به ستون تکیه میدادم و به انتظار دیدن ِ تو ثانیه ها راسپری میکردم

پیچک ِ انتظار ِمن بزرگ شد

حال پیچک

تمام تنه ستون را عاشقانه در آغوش گرفته

من اما

هنوز به انتظار ِ تو سر به همان ستون میگذارم

که دیگر تنها نیست 

و من هنوز منتظر لحظه های ِ دیدارم ...

 

خبریه: علیرضا دیشب بهم گفت برای امیرحسین دعا کنم . امروز باید میرفت اسکن تا ببینن اشعه گاما براش نتیجه داشته یا نه .

من اصلأ وقت نکردم دعا کنم. دیشب کلی کار داشتم و بعدشم یادم رفت خجالت

نیم ساعت پیش زنگ زد و گفت که دکتر گفته از نتیجه راضی بوده و اینطور که جواب اسکن نشون میده , اصل ِ ضایعه از بین رفته (یادتونه که؟ ضایعه مغزیُ؟ )

وای انقد خوشحال شدم که نزدیک بود گریه ام بگیره

علی هم خوشحال بود

گفت : دکتر گفته 1سال دیگه ام دوباره باید چک بشه .

اما همینم یه دنیا بود برامون .

خیلی خوشحال شدم , بیشتر بخاطر ِ مامان و باباش . خیلی اذیت شدن آخه تو این مدت ...

خدایا شکرت لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نمیدونم حکمتش چی بود که درست وقتی که تصمیم گرفتم نرم دانشگاه باهاش , پیش اومد که همدیگه رو ببینیم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خنده داره که خودم میگم سرد , اما میدونم الان هرکی حرف زدن یا smsهای منو بخونه اصن حس ِ سردی بهش نمیده!  احتمالأ بخاطر اینه که من همیشه خیلی شیطون و گرم با علیرضا برخورد میکنم متفکر

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام دوستای ِ خوبم لبخند

اول از همه یه عذرخواهی بلند بالا دارم ازتون که چند روزه نمیتونم بهتون سر بزنم . هم کار داشتم و مهمون و هم اینکه فکرم درگیر بود . با مامانم هم صحبت کردم , خیلی کوتاه و مختصر

گفتم یه کم از این روزای بعد از طوفان بگم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بازگشت ِ نرفته ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

حس ِ خوبی ندارم

اول خواستم خونه ام رو ببندم و برم

بی سر و صدا

بعدش فک کردم :

آدم خونه خودشُ خراب نمیکنه که ...

امروز به خونه ای رفتم که سالها بود ندیده بودمش

تو اولین نظر , حس کردم چقدر کوچیک شده!

بعد به خودم خندیدم ...

هستی! تو بزرگ شدی ... این خونه همون خونه است

رفتم طبقه بالا که سالها بود نرفته بودم , گشتی زدم و فک کردم چقد زود زمان میگذره ... اما خوش نمیگذره

فک کردم : چه خوب که اینجا رو خراب نکردن ...

همون حیاط , همون پله ها , همون درهای ِ قدیمی ...

منم خونه امُ خراب نمیکنم

اما میخوام نباشم یه مدت

 

 

دلم گرفته

خیلی ...

از خیلیـــآ ...

فعلأ

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نمیدونم ...

اما حق انتخاب دارم لبخند


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

اینجا هم اونجا نیست

همون جایی که من دوس داشتم

همون جایی که دنبالش بودم

اینجا اونجا بود , اما ازش دور شد

 

 

 

پچ پچ ِ فکرم :
خودت مقصری !

هی تو , دیگه دوست ندارم ...

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خواهرم : هستی گشودن یعنی چی؟

من : یعنی باز کردن. واسه چی؟

یاسی: آخه دارم انشاء مینویسم. نوشتم : بهار , خنده کودکی تازه به دنیا آمده است.

میشه بنویسم " بهار , خنده ی کودک ِ راه به دنیا گشوده است " ؟

من :  خنثی هان؟ (آیکون ِ افتادن ِ چونه)

چند لحظه بعد ...

یاسی : هستی , می گریستیم یعنی چی؟

من : نمیدونم (عینک نیشخند)

یاسی : آها , نه . اون کلمه که میخواستم این بود : می گسترانیم !! این یعنی چی؟

من : نگران یعنی پهن میکنیم

و از اتاق اومدم بیرون از خود راضی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امسال از اولش من و علیرضا خیلی از هم فاصله داریم . البته از نظر ِ مسافت و فاصله های ِ فیزیکی ِ دنیای ِ مادی چشمک

اگه آدم ِ 4سال پیش بودم میگفتم این بدیُمن ِ و معنیش اینه که ما امسال همش از هم دوریم ...

اما من دیگه اون آدم نیستم لبخند

این دوری رو به این تعبیر میکنم که اگه الان از هم دوریم , قرار ِ بقیه سالُ بیشتر باهم باشیم مژه


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز هفتمین روز ِ فروردین 91 هم گذشت

سال ِ جدید هم اومد

با همه فکرا و درگیری ها و خوشی هاش


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سرمُ تکیه دادم به شیشه . خنکی شیشه برای پیشونیِ داغم دلچسبه 

دخترک آروم خودشُ بهم نزدیک میکنه ... با شک و دودلی سرشُ میذاره رو بازوم

رشته گره خورده افکارم پاره میشه

نگاش میکنم

خنده ام میگیره ... انقدر بی روح و خشن شدم ؟!

دستمُ بلند میکنم و در آغوش میگیرمش

با ذوق بغلم میکنه

موهای بلند و نرمشُ نوازش میکنم 


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

احتمالأ این آخرین باری ِ که تو سال 90 میام اینجا

به خونه ی عشق ِ خودم

اولین خونه من مژه

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سال 90

دلم میخواد باهات حرف بزنم

بگم دوست دارم که شیرین ترین لحظه های ِ عمرم رو با تو تجربه کردم

بگم ممنون که ظلمی که برادرت , سال 89 بهم کردُ , تکرار نکردی

همش میترسیدم

دلشوره داشتم

اما نیفتاد اون اتفاقی که ...

شکر


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز خیلی عادی و آروم گذشت

مملو از فراز و نشیب های سبک ...

مثه دست اندازهای ِ ملایم ِ خیابونای ِ داغون ِ مملک-تمون !!! که در واقع فقط به ظاهر ملایمن و در باطن , ماشین ِ بدبختُ می پوکونن !!!!!!


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

نمیدونم اسمشُ چی بذارم

تضاد ِ عقل و احساس

مخالفت ِ میل با اعتقاد

سرکشی ِ عصیانگرانه ...


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام دوستای ِ گلم . از دیروز تاحالا نتونستم بیام نت. اصن خونه نبودم ...

الان میگم کجا بودم لبخند


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز 4-5 بار نوشتم و , آپ نکردم

نمیدونم چرا هیچ کدوم از نوشته ها راضیم نکرد

هر کدوم هم موضوعش با دیگری فرق داشت ... اما نمیدونم چرا نخواستم ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

علی زنگ زد به گوشیم و میخواست یه اتفاق طولانیُ که اون روز براش افتاده بود تعریف کنه . اما مگه میشنیدم چی میگه؟؟؟؟  انقد صداش قطع و وصل میشه که هیچی نمیفهمیدم!!! منتظر

گفتم : علی میخوای زنگ بزنم خونتون؟ همش صدات قطع میشه

علی : آره عزیزم

گوشی رو قط کردم و رفتم تلُ آوردم و زنگ زدم

دیدم اشغاله خنثی

فک کردم خب شاید مامان داشته با تل میحرفیده

دو ثانیه بعدش علی زنگ زد به گوشیم

آویــــــــــزون!!!

میگم : چرا لب و لوچه ات انقد آویزنه؟ مگه نگفتی زنگ بزنم؟ زدمآ , اشغال بود ولی

علی : ضایع شدم هستی گریه

من : د ِ تعجب  چرا؟ چی شد مگه؟

علی : تل زنگ خورد من فک کردم تویی دیگه , بدون اینکه شماره رو نگاه کنم تندی گوشیُ برداشتم و با لوس ترین صدایِ ممکن گفتم : شــــــــــــــلام !!! زبان

گفتم : خب؟

گفت : بابام بـــــــــــــــــــــــود گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

خنده ام گرفت

داشتم میترکیدم

آخه علی و باباش خیلی با احترام باهم حرف میزنن و اصن از این جلف بازیا تو خونشون معنی نداره خنده

حالا من خنده ام گرفته و نمیتونم جلو خودمُ بگیرم ... اونم هیستریک میخنده  خندهگریه 

میگه : تازه یه چیزی ام بم گفت ناراحت

خنده امُ قطع کردم . گفتم : چی؟ سوال

گفت : بابا گفت فک کردم اشتباه گرفتم . میگم این دختره کیه آخه ....

وااااااااااااای

این یعنی ته ِ فحش واسه علی خندهقهقهه

دیگه مرده بودم از خنده

اونم میخندید. ولی بد ضایع شده بود عزیزدلم ...

راستی

دیگه هیچی واسم تعریف نکرد از اون روز خنثی نطقش کور شد بچه

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

ادامه امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

روز زن ؟ ... دختر ؟ ... هیچی بابا !!!


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تکیه دادم به ماشین و نمیدانم چرا اخم کرده ام , خورشید آنچنان پر زور نیست که چشمم را بیازارد ...

باد رشته های شال ِ سه گوشه ام رو پریشان میکند

به گوشه و کنار نگاهی می اندازم

محل زندگی ِ کودکی ِ من ...

جایی که هنوز هم ضمیر ناخودآگاهم در رویا , مرا به آنجا می برد ...

به جوی ِ آب ِ کنار پایم نگاه میکنم ... جوی هایی که بارها پاهای ِ کوچکم در آنها فرو رفته

نگاهم می افتد به درختان قطور و کهن سالی که همه شهرک را پوشانده اند ...

آه عمیقی میکشم و سر برمیگردانم

به ویلاهای بزرگ نگاه میکنم که همیشه برایم جالب بوده بینشان به جای ِ دیوار شمشاد و پیچک است و هیچ دیواری بین خانه ها نیست ...


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی

پناه ببری

ضعیف باشی

دست خودت نیست

زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

همۀ دیوانگی های عالم را بلدی ...

 

پی نوشت : از وب ِ معراج و فاطمه عزیزم که این روزا هوای ِ عشقشون طوفانی شده ... به امید ِ اینکه به روزای ِ خوب و عاشقونه گذشتشون برگردن ...

راستی , این نوشته خیلی منو یاد خودم انداخت ...

 پی نوشت 2 : روز جهانی زن مبارک قلب

بی ربط نوشت : جدیدأ از یه کلمه خوشم اومده ...  بــانـو خجالت

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دیشب تا خود ِ صبح بیدار بودم ... خواب به چشمم نمی اومد

فک میکردم . به همه چی ...

اینکه چقد حساس شدم و دارم همه خوشی هامُ ندیده میگیرم و با کوچکترین چیزی گاردم میاد بالا 

روشنایی ِ صبح که به چشمم خورد فک کردم : امروز یه روز ِ دیگه است ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امشب هم از اون شب هاست ها ...


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

از دیروز تا حالا دارم یه آپ ِ طولانی در مورد ِ ازدواج و خصوصأ خواستگاری مینوسم و بالاخره تموم شد ... اما

نمیدونم چرا نخواستم آپ کنمش . فک میکنم خیلی خودخواهی ِ که بخوام بگم دیدگاه من اینه و اونه و بخوام ثابت کنم دیدگاه من بهتره ...

راستش حال و حوصله برداشت های اشتباه و بحث های تکراریُ نداشتم . خونه من همیشه آرومتر از این حرفا بوده لبخند

از خودم و علی بگم , از این روزا ...


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب این پست خیلی سلیقه ایه . نمیخواستم آپش کنم , اما پشیمون شدم . واسه همین تاریخش ماله دو سه روز پیش ِ . ( مانا میدونه ماله کی ِ ... چشمک )

فک میکنم گفتن ِ همین جمله کافی باشه : احترام یه جاده دو طرفه است ...

هرچند که برای ابراز ِ نظر نیازی به فشار آوردن به کلمات نیست ...

 


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

. . . .


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

چه کوتاه است لحظاتی که کنارت هستم

از آن وقت هایی که دلم میخواهد تمام ِ دنیا در همان یک لحظه ای که نگاهت به نگاهم گره میخورد , بایستد ...

از آن وقت هایی که چشمانم حریص میشوند و دوست دارند تک تک ِ اجزاء صورتت را سیر ببلعند ...

چهره ی مغرور ِ مردانه ات را ... که به روبرو خیره است و تا نگاهت میکنم , صورتت میخندد ...

دلم میخواهد همان لحظه در آغوش بگیرمت و عطر تنت را با ذره ذره وجودم نفس بکشم و فکر کنم زندگی همین است

چقدر این لحظات کوتاه است 

ثانیه های ِ لعنتی ِ بی رحم ...

وقتی کنارت هستم بی رحمانه می دوند و وقتی از تو دورم , حرکت کردن از یادشان میرود

میدانی

گاه فکر میکنم پیر ِ لحظات ِ انتظارت میشوم تا زمانی که ببینمت و دوباره , جوان شوم ...

با ذوق آماده ی دیدار شوم و تمام ِ زیبایی هایم را بیارایم و باز هم ... انتظار بکشم تا همان چند ساعت ِ طلایی برسد و ... به سرعت ِ باد بگذرند و ...

باز هم تنهایی و انتظار ...

اکنون

میدانم مدتی از این لحظه های ِ طلایی خبری نخواهد بود . . .

 

پی نوشت : 

آخرین باری که دیدمت 24 بهمن بود ... و الان ...

نمیدانم تا چند روز دیگر باید دل ِ تنگ ِ کوچکم را سرگرم کنم تا هوای عاشقی نکند و بهانه نگیرد و دیوانه ام نکند ... چقدر تلخ شده ام و چقدر سرد ... دستان ِ گرمت را کم دارم مرد ِ من ...  

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

قبل از اینکه بگم دیشب چی شد لازم میدونم ازتون تشکر کنم. از دوستای خوبم که محبتشونُ با اینکه کنارم نبودن حس کردم ... مرسی از همتون. از عسل ِ عزیزم که دیشب کلی برام وقت گذاشت ... امیدوارم روزی بتونم جبران کنم عزیزای ِ دلم بغل

و حالا ادامه ماجرا ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بهترم ... خیلی بهتر از دیشب که به پهنای صورت اشک ریختم تا خوابم برد ...

تنهایی هم بد دردیه ها ... دوسالی بود که یادم رفته بود چقد سخته شونه ای واسه گریه هات نداشته باشی و دستی که موهاتُ نوازش کنه تا آروم بگیری ...

هستی این بار , بدون ِ صدای آرامش بخش ِ علی و گرمای نگاهش آروم شد ... بدون ِ شونه های مردونه اش و دستای مهربونش که وقت ِ گریه منو تو خودش قفل میکنه ... بدون ِ عطر تنش و صدای تپش قلبش که غمای دنیا رو از دلم میپرونه ...

تو تنهایی ِ خودم , خودم با خودم , آروم گرفتم ... خدایا , توام بودی لبخند فک نکن چون ندیدمت یادم رفت که بودی , حست کردم ...

مامان هم باهام حرف زد . خیلی آروم شدم وقتی هرچی تو دلم بود ریختم بیرون ... گاهی اوقات بالا آوردن ِ افکاری که روحتُ میخورن بدجوری سبک کننده است ...

حالا سبکتر شدم

نمیدونم چی بشه ... اما میدونم خدا کمکم میکنه ... هرچی که بشه ...

علی میگه اگه خدا رو قبول داری , به تصمیماش اعتراض نکن

خداروشکر امشب تا مَردَم برسه خونه , من خوبه خوبم مژه

مامان میگه تو خیلی زیادی حساسی . هنوز اتفاقی نیفتاده که . انقد عجول نباش. صبر بزرگترین خصلت ِ یه زن تو زندگیه ...

و اینچنین بود که یه مادر , دخترشُ آروم کرد و بهش امید داد .

 

پی نوشت :

عشق من در سفر ِ عشق خطر باید کرد / سینه را بر سر ِ مقصود سپر باید کرد

از شب و ظلمت و از ظلم نباید ترسید / تا به خورشید فقط, ذکر ِ سحر باید کرد


شعری که دوسال پیش علی برام خوند ...

 

پی نوشت 2 : ممنونم از دل های مهربونی که محبتشونُ بی دریغ نثارم کردن ...

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب ... دنیاست دیگه ... نه؟


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام دوستای گل و ماه و عسیسم مژه باورم نمیشه فقط یه روز و نصفی اینجا نبودم و انقد دلم براتون تنگ شده بود . تو نبودم نذاشتین چراغ خونه ام خاموش بمونه ... مرســــــــی بغل

خب من اومدم و اول کامنتامُ تائید کردم و بعدش اومدم به همتون سر زدم ( خدا کنه کسی جا نمونده باشه خجالت )

جالبه برام اکثرأ حال و هوای شما هام مثه خودمه ... هرچند که دلیل بی حوصلگی هامون متفاوته ... 

این روزا یه جور کلافگی ِ عجیبی هست. نمیدونم چقد به موج ِ مثبت و منفی اعتقاد دارین , اما من دیشب و پریشب همچین سنگین حسش میکردم ... خنثی

بگذریم

میدونین؟

 


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

عسل ِ عزیزم ازم خواسته از مکالمات ِ خودم و علی بعد از مراسم بنویسم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خب امروز هم برگذار شد ... همین الان کارام تموم شد و نشستم پای ِ لب تاپم و اول جواب کامنتی پر محبتتونُ دادم و الان میخوام تعریف کنم چی شد امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مامان ِ علیرضا عصر دوباره زنگ زد . گفت واسه مامان بزرگ کاری پیش اومده که 4شنبه نمیتونه بیاد ( یکی از اقوام ِ دور فوت کرده و باید بره ) . مامانش تماس گرفت بگه ممکنه مراسمُ بذاریم 3شنبه؟ البته گفته بودن که من خودم همون 4شنبه میام اما چون مادر ِ همسرم ( یعنی مامان بزرگ ِ علی ) خیلی دوس داشتن هستی رو ببینن , گفتم اگه ممکنه بذاریم واسه 3شنبه

مامان منم موافقت کرده و گفته مشکلی نیست ...

وقتی بهم گفت ... من : تعجبتعجب

وای چه زود !!! همین فردا یعنی؟؟؟!!!

مامانم گفت : اشکالی نداره. مامان بزرگشم دوس داره ببینه تورو خب . بنده خدا اینهمه به علیرضا گفته هستیُ بیار ببینم ...

گفتم : آره خب خجالت

در نتیجه من فردا نیستم نت دیگه نیشخند از صبح کار دارم تا عصر ... فردا شب میام تعریف میکنم همه چیزُ

 

پی نوشت : میخوام از این به بعد به علی بگم علیرضا نیشخند آخه همه بهش میگن علیرضا . منم اسم علیرضا رو بیشتر دوس دارم ... میخوام تلاش کنم اسم خودشُ بگم .....  علیرضا زبان

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

ببخشید بچه ها دیروز اصلأ خونه نبودم ... الان میگم دیروز چی شد و امروز ...


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

فقط دوستام ...

خبر خبر خبر


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

اینم ادامه وقایع ...

...


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

همیشه عادت دارم تو کیفایی که ازشون استفاده نمیکنم یه سری چیزای سری بذارم. بسته به دورانی که اون کیف دستمه , وسایل توش هست . چند روز پیش یکی از کیفای قدیمیمُ پیدا کردم. ماله دو سال پیش ... همون روزایی که با علی تازه آشنا شده بودم

این چیزا توش بود :

نامه هامون

یکی از لباسای بچهگی ِ علی

بسته های پاستیلایی که علی برام خریده بود

چندتا فال ِ حافظ با تاریخ همون روز که یادم بیاد واسه چی بوده


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروزم یه روز بود مثه همه روزای خدا ... پاک و مهربون و عاشقونه ... خدایا شکرت!  به حق ِ همه ی خوبی های خودت, واسه همه بنده های خوبت از این روزا بذار . روزایی که در عین ِ سادگی پر از بوی عشق باشه و عطر ِ زندگی قلب

خب

امروز ساعت 7 علی اومد دنبالم خونه مامان بزرگ. با کلی بدبختی کادومُ بردم ! به اون گنده گی نمیدونستم چه جوری قایمش کنم که علی نبینه... آخرش فک کردم که میرم نزدیک ماشین میگم در ِ صندوقُ بزنه که بذارمش عقب. اونم پیاده نمیشه و نمیبینه عینکاز خود راضی

همین کارُ کردم اما ... ناراحت پیاده شد گفت چیه؟ نمیخواد بذارش عقب

من: منتظرعصبانی گفتم واسه زهرا خانوم یه کم وسایل آوردم ( زهرا خانوم متولی ِ همون امامزاده ) 

....


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز 23 بهمنه. قرار بود امروز بریم باهم دانشگاه که افتاد به فردا ... لبخند

کادوم حاضره تقریبأ ... دیشب که مهمونا رفتن همه خریدامُ آوردم و چیدم و مرتب کردم مژه

یه ایرادایی داره البته ...

مهم ترینش اینه که ارتفاع جعبه ام خیلی زیاده و سه تا بسته پوشالم جوابگو نیست خنده هرچی میذارم توش فرو میره ... قهقهه

باید کف ِ جعبه ام رو ورق فابریانا لوله کنم بذارم بلکه یه کم بیاد بالا  متفکر مامانم هی گفت این زیادی بلنده ها ... فک کردم عروسک و اینا باید توش جا بشه دیگه ! اما یه کم قدرت تخمینم ایراد داره فک کنم نیشخند

احتمالأ امشب کاملش کنم عکساشُ میذارم چشمک

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

از خرید برگشتم ...


بقیه حرفام
نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

هنوزم هیچی نخریدم!!! ناراحت

چیه خو؟

 


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

با مامان رفته بودیم خرید. هر مغازه ای که لباس مردونه داشت می ایستادم و به لباسا نگاه میکردم ... تجسم میکردم علی تو اون لباس چه شکلی میشه ... شلوار, پلیور, ژیله ... رنگای مختلفُ نگاه میکردم و فک میکردم ...

اون وقتا که من تازه با علی هم دانشگاهی شده بودم همه چیزش تیره بود ... مشکی , طوسی , سرمه ای ...  کل تیپش همین رنگا بود

بدم نمی اومد. خودمم اکثرأ همین رنگیه همه لباسام اما نه به اندازه علی ...

یه کم که از آشناییمون گذشت و هم مسیر ِ زندگی ِ هم شدیم... یه بار به علی گفتم :

علی یه مانتوی سفید خریدم قبلنا , روم نمیشه بپوشم انقد که رنگای تیره پوشیدم

گفت: منم همین حسُ دارم. تو بپوش که منم بپوشم

من: تعجب  نمیتونستم علیُ تو لباسای روشن تجسم کنم. اما از اینکه خودش علاقه نشون میداد به رنگای روشن فهمیدم چقدر روحیه اش عوض شده ...

فهمید به چی فک میکنم ( یکی از عجایب ِ عشق واسه من همینه که خیلی حرفا بدونِ گفتن , شنیده میشن ... )


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

ساعت 13:45 به علی اس دادم : علی

جواب نداد . فک کردم حتمأ کار داره و سرش شلوغه

ساعت 15:50

فک کردم مگه چقد کار داره؟ خواستم دوباره اس بدم دیدم اصلأ اون یکی sms ام نرسیده بهش! دوباره فرستادم ... بازم نرسید. فک کردم حتمأ آنتن نداره ...

وانمود کردم منتظر نیستم , اما هر دقیقه نگام به گوشی بود

طاقت نیاوردم آخر . زنگ زدم ...

صدای بی روح ِ زنی گفت : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ...

. . . 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

فقط دوستام بخونن ...


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

همچین بی حالما الان ناراحت

( نه ! این بار دیگه علی گناهی نداره لبخند عزیزدلم کمبود ِ خواب داره و الان هنوزم خوابه...)

به وبم نگاه میکنم... به لینکام ... دوستام ... دوستای مجازی ...

من کلأ آدم ِ خوش برخورد و خوش رویی ام , اما اصلا و ابدا راحت با کسی دوست نمیشم تو دنیای واقعیم. اینجا اما , راحت دوست شدم با همه . نمیدونم چرا , شاید چون ارتباط ما اینجا باهم محدود تره و قابل کنترل تر ... اما من همون اندازه که دوستای واقعی ام رو دوست دارم, دوستای وبلاگیمم دوست دارم ...

با خوشحالیشون خوشحال شدم و با ناراحتیشون ناراحت ...

چه وقتایی که براشون دعا کردم و چه روزایی که از خوشیشون خدارو شکر کردم ...

حالا


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

بالاخره پس از مدتها انتظار امتحانات ِ علی امروز تموم شد

بمیرم من براش ... دیشب که زنگ زدم بهش وا رفتم !! باورم نمیشد تعجب انقد صداش خسته بود که به زور حرف میزد و میخندید ...

اصن اعصابم خراب شد باهاش حرفیدم ... دو سه روزی بود باهم صحبت نکرده بودیم و همچین شوکه شدم ...

از خدا که پنهون نیس, از شما چه پنهون,خجالتم کشیدم ... واسه همین که چندشب پیش با یه حرف ِ کوچیکش ناراحت شدم و قهریدم خجالت البته من قهر میکنم, اما حرف میزنم.

به قول ِ مرحوم شکیبایی تو خانه سبز که میگفت: قهری؟ حرف که میزنی؟ (یادش بخیر...  خیال باطل)

 


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مرگ فقط

بی تصویر شدن چشمان نیست

همبستر شدن با خاک نیست

بی بو شدنِ عطر ِ تن نیست

فقط , ندیدن ِ همیشگی نیست 

گاهی بی مرگ میمیریم . . .

 

مرگ گاهی

بی انعکاس شدن نگاه است... نگاه های بدون ِ برق . . . برق ِ عشق

نداشتن ِ عطر تن است وقتی مدتهاست عشقت را در آغوش نگرفته ای و نفـس نکشیده ای


 وقتی شانه های عشقت را گم کنی

وقتی دست های گرمش را نداشته باشی

وقتی عکس خودت را در تیله سیاه چشمانش نبینی

مــُرده ای ...

هرچند که سالها زنده باشی


                                                                                                           هستی

 

 

بعدأ نوشت: من خوبم ... همه چی ام عاااالیه لبخند

نمیدونم چرا این حرفا اومد یهو... منم نوشتم فقط...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

خصوصی ؟


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

یه چیز دیگه ام اون امامزاده رو واسه من خیلی خیلی خاص کرده بود ... یه قرآن ِ قدیمی و عجیب

چرا عجیب؟


بقیه حرفام
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دفعات بعدی که رفتیم اونجا فقط به زیارت ِ امامزاده اکتفا نکردیم. اونجا پر بود از نغمه ی زندگی, صدای ملایم ِ طبیعت .... چیزی که من و علی عاشقشیم... آرامـــش!

پائین ِ امامزاده یه قبرستان کوچیک بود و یه گلزار ِ شهدا...

راه می افتادیم بین ِ قبرها , دست تو دستِ هم , بدون ِ اینکه حرف بزنیم... نمیدونم چرا همیشه اینجور جاها منو آروم میکنه...

بعد من مینشستم یه گوشه و چشمامُ ریز میکردم که نور ِ آفتاب کورم نکنه و به علی خیره میشدم که آغوشش واسه من آرامش بخش ترین جای دنیاست و نگاهش گرم ترین خورشید ِ رو زمین...  واقعأ برام لذت بخش بود که بشینم و نگاهش کنم که راه میره و فکر میکنه...

فکر...

 

 


بقیه حرفام
نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دانشگاه ما جایی نیست که وقتی دو سه ساعت بیکاری دل خوش کنی به اینکه میتونی بری جایی و دو سه ساعتی خوش بگذرونی ... همیشه وقتی بیکار می موندیم چند ساعت, یا بیخیال ِ ادامه کلاسا میشدیم یا جمع میشدیم دور ِ هم و وقت میگذروندیم تا بگذره فقط ... آخی چه روزایی بود ...لبخند

من و علی اما , کلأ نمیتونستیم زیاد تو دانشگاه بمونیم نیشخند حتی واسه ناهار...

یه بار که چند ساعتی بیکار بودیم زدیم به کوه و کمر ِ اطراف ِ دانشگاه.

بگم از کی آدرس گرفتیم؟؟؟!!!

 


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

امروز فردای دیروزه نیشخند دیروزم تولد ِ بابا و دائی بود. دوقلو می باشند با 6 سال تاخیر... خنده

دیشب که جور نشد تولد بگیریم. امشبم که دائی جان نیستن و قراره فردا شب جشن بگیریم. جشن که نمیشه گفت, یه مهمونی ِ خودمونی لبخند

امروز من اومدم پیش ِ مامان بزرگ و از برکت ِ خونه طبقه چهارم بالاخره به وصال ِ یه آنتن ِ 5خطه رسیدم زبان در عرض یکی دو ساعت به همه سر زدم و از احوال ِ همه کم و بیش باخبر شدم...

راستی, معلومه که با علی اومدم دیگه؟ مژه  اومد دنبالم خونه خودمون که هم منو بیاره خونه مامان بزرگ هم ظرف ِ آش ِ مامانشُ باید می دادم. همینقدر بگم که یه مسیر ِ 10 دقیقه ای رو , یک ساعت و بیست دقیقه ای رسیدم!!! ممنون از تشکر ِ مامان جان گاوچران نیشخند

خو چیه؟ عینک باید صحبت میکردیم دیگه...

رفتیم خونه دوستشم بهم نشون داد. دوس داشتم ببینم کجا میره درس میخونه. البته بالا نرفتما, فقط میخواستم بدونم کجاست...

تو راه رفت و برگشتم حرف زدیم از همه جا......


بقیه حرفام
نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

سلام سلام ... ناراحت چیه؟ چرا ناراحتم؟ ... از دست ِ این اینترنتِ داغون و این پرشی- ن بلاگه نامرد... گریه

با بدبختی میام کامنتارو میخونم و میام وبتونُ بعد از هزار بار refresh کردن میتونم یه کامنت بذارم...

الانم از لجــــــــم دارم آپ میکنم ابله

از حال و اوضاعمون بگم یه کم...

....


بقیه حرفام
نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

دیگه همه چی آروم شده بود...

امیرحسین بهتر شده بود و همزمان با بهتر شدنش, اعصاب ِ علی هم آروم شد لبخند شده بود همون علی ِ قبلی و حتی بهتر!

بهتر از این جهت که بالاخره من یاد گرفتم حرف بزنم!!!


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

علی میرفت سرکار جدیدش و منم که دیگه پروژه هام تموم شده بود و کاری نداشتم... تا این روزا که الان توش هستیم اتفاق زیادی نیفتاد و هرچی ام شد گفتم تا حالا لبخند

بالاخره موفق شدم که گذشته و حالُ به هم بدوزم خنده

از شب ِ یلدای امسال بگم....

(روز اول زمستون نوشتمش لبخند )


بقیه حرفام
نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

یه کم که گذشت همه چی مثل قبل شد برام لبخند سعی کردم فراموش کنم و از اون اتفاق درس بگیرم...

فهمیدم وقتی چیزی ناراحتم میکنه باید با علیرضا حرف بزنم ... اون از گریه کردن خوشش نمیاد. کلافه میشه

از اون به بعد بیشتر مراقب رفتارم بودم و سعی میکردم عاقل باشم و صبور...

علی هم که همیشه خوب بوده قلب

خیالمون که از بابت امیرحسین راحت شد, یاد خودمون افتادیم...


بقیه حرفام
نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم     

 تو رابه خاطر عطر نان گرم  ، برای برفی  که آب میشود  دوست میدارم    

 تو را برای دوست داشتن دوست میدارم  

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم   

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت    

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست میدارم

 برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

 تو را برای دوست داشتن دوست میدارم   ...

تو را  به خاطر دود لاله های وحشی ، به  خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را  به جای همه کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو را  برای  لبخند تلخ خاطره ها ، پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را  به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهیم دید دوست میدارم

اندازه قطرات باران، اندازه  ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را  به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را به جای همه کسانیکه نمی شناخته ام  ... دوست میدارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست میدارم

تو را به جای همه کسانیکه دوست نمیدارم ... دوست میدارم

 

پ.ن.1:  پر از نکتـــــــه برای شستن چشم و تعویض ِ دید

پ.ن.2: امیر امروز مدال طلا گرفت. الان شنیدم و اشک ریختم

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط hasti حرفای دوستام ... ()


آخرين مطالب
» فقط چون دلتنگــــمـ
» مادر شوهر + مادر شوهر ِ مادر شوهر !!!!
» جنون
» کلافه ...
» ملاقات پدر و علیرضا
» سایه سیاه ِ این روزهای ِ هستی ...
» یک فنجان چای
» نیمه بهار ِ 91
» دلم ...
» انتظار

Design By : RoozGozar.com