448.

 

 

یکشنبه :

دیشب بازم خوابم نبرد تا اذان صبح ... اگه میبـُـــرد جای ِ تعجب بود !!!!  :)

وقتی بیدار شدم ، یه چیزی خوردم و حاضر شدم که بیام خونه مامان بزرگ . میخوام فردا ببرمش بانک حساب باز کنه .

تو راه که داشتیم می اومدیم بابا بهم گفت : اگه دایی خونه بود ، بگو زنگ بزنه دوباره (به علی)

گفتم : احتیاج نیست زنگ بزنه . اون اگه میخواست جواب بده همون بار اول جواب میداد ! ببره در ِ خونشون

بابا گفت : خب پس اس بده بهش که داره میبره در ِ خونشون وسایلُ . بعد ببره

گفتم : باشه

چند دقیقه سکوت کرد . بعد گفت : شما که مخالفتی نداری؟

گفتم : نه . چه مخالفتی ...

دوباره یه کم ساکت شد . بعدش گفت : تو این دنیا ، خیلی چیزآ به میل ِ آدم نمیشه و نمیشه روش حساب باز کرد

غیرمستقیم داشت دلداریم میداد که ینی ناراحت نباش ... قلب

گفتم : اشکالی نداره

گفت : اینهمه براشون توضیح دادیم . بااینکه وظیفه نداشتیم که توضیح بدیم که چرا این مهریه رو انتخاب کردیم ... اما بازم توضیح دادیم ، اونم چندبار . که بفهمن دلیلمون چیه ... اما اینا میخواستن فقط حرف حرف ِ خودشون باشه . تو رو میخواستن ، اما با شرایط ِ خودشون !

گفتم : اونا هر توهینی کردن مستقیم به من بود !!! مهریه مال ِ منه، به خانواده ام ربطی نداشت ... با رفتارشون ، به من و شخصیت ِ من توهین کردن

دیگه خیلی چیزآ رو نمیشد واسه بابام باز کرد و توضیح داد ...........

بابا چیزی نگفت . فقط سرشُ تکون داد به تأسف !!!

همون موقع تصمیم ِ جدی گرفتم تا رسیدم خونه مامان بزرگ ؛ ساعت 8 با دایی برم در ِ خونشون و وسایلُ بدم . چون دایی آدرسشونُ بلد نیست ، فک کردم منم باهاش میرم و من تو ماشین می مونم تا اون ببره بده و بیاد ! به بابا هم چیزی نگفتم . میخواستم دیگه جدی تمومش کنم و میدونستم به دایی بگم ، میبرتم .

اومدم خونه مامان بزرگ ، دیدم دایی نیست و رفته جایی و ممکنه شب هم نیاد !!!!!!  :|

ای خدااااااا

چرا اینجوری میشه آخه ؟؟؟؟؟؟

دیگه چاره ایی نبود

با این حال بهش زنگ زدم و گفتم اگه تونست امشب بیاد . که حداقل فردا بتونم ببرم ....  البته به دایی چیزی نگفتم پای ِ تل !

دایی شب هم برنگشت ...

منم شب رو تا صبـــح بیدار بودم . مامان بزرگ خواب بود .

یه فکری زده بود به سرم !!!!!

میخواستم همون موقع لباس بپوشم و برم در ِ خونشون ... میخواستم وقتی از در میاد بیرون که بره ، وسایل آشُ بهش پس بدم ... تو فکرم بود وقتی از ماشین پیاده میشه تا در ماشینرو رو ببنده ، بذارم تو ماشینش و در برم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   :|

عقلمُ از دست داده بودم احتمالأ ...

فقط دلم میخواست تموم شه اینهمه تنش

دلم میخواست دیگه رو نندازم به کسی واسه پس دادن ِ اون وسایل

میخواستم خیالم راحت شه دیگه !!!!

اما هرچی فک کردم دیدم اینکار واقعأ دیوونگیه .......

نماز خوندم و ذکر گفتم ، به خودم مسلط شدم و اشک هامُ ریختم و رفتم خوابیدم !!!!

صبح نتونستم با مامان بزرگ برم بانک ، یکی از مدارک ِ اصلیش نبود . گفتم فردا باهم میریم

از وقتی بیدار شدم تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد

دایی عصر برگشت . راستش نمیدونم چرا نمیتونستم بهش بگم ... انگار انقد حالم بد بود که توانشُ نداشتم ..... از پستی که امروز گذاشتم معلوم بود چقد بد بودم امروز ......

نتونستم به دایی بگم . ترجیح دادم بذارم واسه وقتی که کمی حالم بهتر باشه . البته داداشمم اونجا بود و این کارُ برام سختتر میکرد !

نگفتم

احتمالأ هفته دیگه باید برم اونجا و این کار انجام بشه !!!!

دم ِ غروب یهم دلم گرفت

از اون وقتــا که آدم هاپو میشه و دلش میخواد به یکی گیر بده !!!!!!!

قرار بود شب بمونم خونه مامان بزرگ . ساعت 9 بود که مامانم زنگ زد که فردا مهمون داریم (یکی از دوستــآی ِ خانوادگیمون که حسابی ام باهاشون رودرواسی داریم!!!!)

همین بهترین بهانه شد که بگم نمی مونم و میرم خونه

زنگ زدم بابا اومد دنبالم

تو مسیر بابا ازم پرسید که دایی زنگ زد؟

گفتم نه . و براش توضیح دادم چی شده که نگفتم

چیزی نگفت ........

اومدیم خونه . دلم تنگ شده بود واسه خونمون ...

واسه فردا که احتمالأ مهمونآ از شام میان ؛ کلی کار داریم ........

باید بخوابم که صبح بریم خرید و بعدم تهیه و تدارک ِ شام  :)

اینم از این دو روز ...

/ 46 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazanin sadat

hasti bemen ramz nemidi???

fatemeh

ramazzzzzzzzzz mikham

نیکی

عزیزم من متاسفانه رمز جدیدتُ ندارم! اگه صلاح دونستی برام بذارش[ماچ]

nochhhhhhhhhhhhhhhhh nadadiiiiii....mikhammmm[ناراحت]

fatemeh

nochhhhhhhhhhhhhhhhh nadadiiiiii....mikhammmm[ناراحت]

ژینا

هستی جان، منم رمز جدیدت رو ندارم

نفرت از عشق

سلام گلی... مطلبالبتو خوندم،البته جز اونایی که رمز داشت!!!!!!!!!!!!!!!! حرف دلته،داستان زندگیته...... یه سری هم به من بزن... خوشت میاد

هدی

از خانم هستی ... (فامیلیش[نیشخند])تقاضا دارم از این به بعد رمزهای خود را به شکل اعداد سیکرت بنمایند.[خنده][نیشخند][زبان] بابا هستی جونم درومد هی می خوام بیام جواب کامنتامو ببینم نمیشه.رمز رو می زنم ولی نمیاد.[عصبانی][نیشخند][زبان]

ترنه

هستی جون من رمز موخوام با عرض شرمندگی [ماچ]

fatemeh

hastiiiiiiiiiiiiiiiiii nayomade....1bar dg befresttttttttt....degh karda,[ناراحت][ناراحت]