1.

یه روزی ، این نوشته ها تو قسمت ِ درباره وبلاگم بود :

 

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُـولُونَ إنَّـهُ لَمَجْنُون وَ مَا هُوَ إِلَّا ذِکْـرٌ لِّلْعَالَمِینَ

فکر میکنم به بازی ِ تقدیر و پیچیدگی ِ سرنوشت . به خودم و خودت که چطور تو یه روز پائیزی هم مسیر شدیم و تو نیمه ی بهار , همدل .... فکر میکنم به تو , که برام عزیزترینی .... و دورترین ...

چقد سخته عزیزترینت , دورترین باشه ... خیلی سخته !!!

.

 .

از اون سخت تر هم اتفاق افتاد ... برای من و تو ... میدونی علیرضا؟ اگه یه روزی کنارت بودم ؛ تو مال ِ من شده بودی و من مال ِ تو ؛ میتونم به معجزه عشق ایمان بیارم !!!

.

.

معجزه !!!! ما آدمـآ بیشتر معجزه خداییم تا عشق! خدایا نه دیگه توقع معجزه عشق دارم نه جون ِ مبارزه نه توان ِ حتی زندگی کردن ...

.

.

هر رنگش ماله یه زمانیه ...

و الان این :

من ؟ ... تمــآم ِ حرف های ِ نگفته ام را ، در سکوت ام جا داده ام ... همه ی بغض ها و شکایت ها را به باد دادم ... و تنها ، من هستم و نگاهم و لبخندی که به دنیا میزنم .........

 

 

توضیح نوشت »» از اینجا رفتم ؛ اما انقدر دوسش داشتم و رفتنم به اجبار بود که هنوزم میام و مینویسم ... اما کوتاه !!!!!   :)

 


/ 0 نظر / 16 بازدید