3.

احساس میکنم رو لبه ی تیغ قدم میزنم ...

هرچی پیش میرم بریدگی ِ پاهام بیشتر میشه و پیش رفتن سختتر !!!

دیگه نایی برای ِ ادامه دادن نیست ...

اما از طرفی

نمیشه برگشت !!!

نمیشه هم اُفتاد ...

من  ،

جهنم رو زیر پاهام میبینم

آخه من هیچوقت "مادر" نشدم که بهشت زیر ِ پام باشه

من

فقط "تنها" شدم

و "تنها" ها ، فقط جهنم زیر ِ پاشونه .............

 

یواشکی : اشک ریختم و نوشتم !!!

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرمه

عزیززززم[دلشکسته][افسوس]

مریــــم

دلم آتیش گرفت و خونــدم...

بدون وب

نگو عزیزم....تنهاها هم خدا باهاشونه...دلم میلرزه وقتی اینجوری میبینمت[بغل][بغل][بغل]

کیانا

شاید حرفم مسخره باشه! ولی به نظر من امکاااان نداره اوضاع همین جوری بمونه میدونم یه روز میام اینجا و بازم همون پستای قشنگو میبینم :)

ژینا

هستی هرچند وقت یه بار بیا اینجا و یه خبری از خودت بده من آدرس وبلاگ جدیدت رو ندارم بی خبر که باشی نگرانت میشم

النا

کاش یکمی دست از لجبازی بر میداشتین ...من نگران اینم همه چی درست بشه بازم همون لجبازیا را ادامه بدین [ناراحت][نگران]

هدی

به نظرم اوضاع اینجوری نمی مونه!!!

هدی

نه ینی بهتر میشه!

پری

دیگه خسته شدم از خاموش خوندنت ! هر روز سر میزنم ادرس جدیدتم که ندارم [ناراحت] اینجا هم که چیزی نمی نویسی می خونمت و برات دعا می کنم که درست شه نمی دونم چرا تا حالا چیزی نمی گفتم ... اخه حرفی نداشتم خودت همه حرفای دلتو میزدی نه راه حلی داشتم نه حرفی ! اما دیگه طاقت نیاوردم هستی [خنثی]